شمارهٔ ۱۸۷
بستر گرمی تنم را همچو شمشیر تو نیستبالش نرمی دلم را چون پر تیر تو نیست
عشق میداند که عاشق را به ناکامی خوش استورنه در کام دل ما هیچ تقصیر تو نیست
ماه من امشب قرار شبنشینی داده استخواب کن ای صبح یک دم، وقت شبگیر تو نیست
همدمی کو دست در گردن کند دیوانه رادر فرامشخانة غم غیر زنجیر تو نیست
عشق بیتدبیری ما را رواجی داده استدم مزن ای عقلِ ناقص جای تدبیر تو نیست
حسن شیرین خود تجلّی میکند در بیستونتیشه بشکن کوهکن، حاجت به تصویر تو نیست
در ادای درد دل فیّاض زحمت میکشیگوشة ابروی او محتاج تقریر تو نیست