شمارهٔ ۱۸۶
ذرّهای نیست که آیینة دیدار تو نیستخبر از خویش ندارد که خبردار تو نیست
گرچه نزدیکتر از جان منی بر لب لیکوعدهای دورتر از وعدة دیدار تو نیست
درد دیرینة خود را ز که درمان طلبمکه طبیبی نشناسیم که بیمار تو نیست
طوطیان با که دگر نرد هوس میبازندشکری نیست که خود طوطی گفتار تو نیست
پابندی تو سرمایة آزادیهاستسرو آزاد نباشد که گرفتار تو نیست
عشق آن نیست که خود را به میان بیند کسهان به منصور بگویید که این کار تو نیست
تو نکونامی و عشق آفت شهرت فیّاضجای این دستة گل گوشة دستار تو نیست