شمارهٔ ۱۸۱
حسن صورت از بتان چون طبع آتشناک نیستخانهسوز صبر من جز شعلة ادراک نیست
پاکی دامانِ حسن از دولت شرم و حیاستبیحیا گر دامن آیینه باشد پاک نیست
روی گرمی مجلسم هرگز ز شمع کس ندیدمجلس افروزی مرا چون آه آتشناک نیست
غیر گو آسودهخاطر بگذرد از پیش ماآتش ما را دماغ خصمی خاشاک نیست
در کف اندیشة ما کار اسطرلاب کردپیش ما جام جمی بهتر ز برگ تاک نیست
در سر کوی بتان از اشک آتش جوش مامشت خاکی نیست کانجا اخگری در خاک نیست
تا درین غمخانهای فیّاض با محنت بسازنوشداروی طرب در حقّة افلاک نیست
گریه را بیکاوش مژگانت آب و رنگ نیستناله بیکیفیّت درد تو سیر آهنگ نیست
کی لب ناکام رنگ از بوسة او میبردزآنکه در بازارِ دست او حنا را رنگ نیست
پای لغزی در ره عقل است ورنه با جنونبوسه را ره بر دم شمشیر برّان تنگ نیست
گام اول منزل عجزست در وادی عشقماندگیها اندرین ره بستة فرسنگ نیست
رهروان را پا نمیآید ز شادی بر زمیندر ره دیوانگی فیّاض باک از سنگ نیست