شمارهٔ ۱۷۷
دوش بی او شمع بزم ما ز حد افزون گریستتا سحرگه جام خون خورد و صراحی خون گریست
دی گذشت از سینه تیر ناز و امشب چشمِ زخمتا سحر در آرزوی تیر دیگر خون گریست
سر نزد یک دانه از کشت امید من ز خاکگرچه چشمم سالها بر کوه و بر هامون گریست
دی ز قحط خون لب تیغش ز زخمم تر نشدچشم من دریای خون امشب ندانم چون گریست!
گر به قدر حال خود فیّاض باید گریه کردتا قیامت میتوان بر طالع وارون گریست