گنج

شمارهٔ ۱۷۶

۱۲ بیت
بازم از نو به کمین غمزة پنهانی هستبازم آمادة قتلم صف مژگانی هست
گِرد لشگرگه آن غمزه بگردم کانجاهر طرف می‌نگرم جلوة پیکانی هست
مشت خاکم هوس کسب هوایی دارمالتفاتی طمع از گوشة دامانی هست
تا نسیم سر زلف تو نیامد ز سفرکس درین شهر ندانست پریشانی هست
اشک بر هر مژه‌ام تاختنی می‌آرددر کمین جگرم کاوش مژگانی هست
پر طاووس درآید به نظر شاخ چمندر بهاری که مرا دیدة گریانی هست
همه اینست که در کوی مسیحا، فیّاضمُرد از درد و ندانست که درمانی هست
خارخاری به دلم از گل رخساری هستدر کمین نگهم وعدة دیداری هست
برهمن کشت مرا کاش ببیند زلفتتا بداند که درین سلسله زنّاری هست
نفسی نیست که راهم به گلستانی نیستتا ز راه تو مرا در کف پا خاری هست
ریخت پنهان نگهش خون جهانی و هنوزکس نداند که درین شهر ستمگاری هست
رخت بستی ز سر کوی ملامت فیّاضتو برون رو به سلامت که مرا کاری هست