شمارهٔ ۱۷۳
گر تو پنداری بتان را بیوفایی نیست هستوربگویی در میان رسم جدایی نیست هست
گر گمان داری که خوبان را غم دل نیست هستور بگویی هم که کافر ماجرایی نیست هست
گر گمان داری که هجران کمتر از مرگست نیستور بگویی کز اجل بدتر جدایی نیست هست
گر تو گویی عشق را از عقل پروا هست نیستوربگویی عقل اینجا روستایی نیست هست
گر گمان داری که عشق از پارسا دورست نیستوربگویی عشق مرگ پارسایی نیست هست
گر تو پنداری نگاهش آشنای ماست نیستور بگویی در نگاهش آشنایی نیست هست
ای که هرگز نالة زار مرا نشنیدهایگر گمان داری که جرم نارسایی نیست هست
گر گمان داری که هر چند آفتاب انوریبیجمالت چشم ما بیروشنایی نیست هست
گر کسی را این گمان باشد که گمراه ترابا وجود گمرهی صد رهنمایی نیست هست
گر بگویم من که اشکم را روایی هست نیستور بگویم ناروایی را روایی نیست هست
ای که گفتی بهترست از دیگران فیّاض ماور گمان داری که کمتر از سنایی نیست هست