شمارهٔ ۱۷۱
درمانده دل به کار من و من به کار دوستدل شرمسار من شد و من شرمسار دوست
در گریه اختیار ندارم که داده استعشقم زمام دل به کف اختیار دوست
من بیقرار لطفم و دل بیقرار نازتا در هلاک ما به چه باشد قرار دوست
تا نگذری ز خویش نیابی نسیم وصلبرخیز از میان و نشین در کنار دوست
فیّاض هستی تو گرانی ز حد فزودشرمی که بیش ازین نتوان بود بار دوست