شمارهٔ ۱۶۶
باز با مژگان ما سیلاب عهدی تازه بستکوتوال چرخ از آهم در دروازه بست
صرصر آسودگی بازم پریشان کرده بودگردباد عشق اجزای مرا شیرازه بست
بسکه میبالد ز ذوق خود نگنجد در نیامتا عذار تیغ او از رنگ خونم غازه بست
در دیار عشق رسم گفتگو هرگز نبودعندلیب نو درآمد تازه این آوازه بست
در غم آغوش او فیّاض نتوانم دمیهمچو زخم تازه آغوش خود از خمیازه بست