گنج

شمارهٔ ۱۶۷

۶ بیت
عشوه‌اش چون در چمن آیین لطف و ناز بسترنگ بر رخسار گل صد ره شکست و باز بست
بلبلان را شرم رویش ناله بر منقار دوختقمریان را سرو نازش جلوة پرواز بست
کیست یارب این شکارافکن که دوران بهر آنبر سمند آسمان از مِهر طبل باز بست
نغمة جان بخشد امشب مطرب ما جای تاررشتة جان مسیحا گوییا بر ساز بست
از نگاه ناز شیرین کوه سنگِ سرمه شدلیک نتوانست یک دم تیشه را آواز بست
گر نگردد صید ما فیّاض آهوی مرادمی‌توان خود بر کمان تیری به این انداز بست