شمارهٔ ۱۶۵
چه شد که عشوه دگر مست خویشتنداریستکرشمه صید فریبی نگاه پرکاریست
بلا به چین سر زلف غمزه زندانیستاجل به سایة مژگان ناز زنهاریست
مدار ناله به مرغولههای زنجیرستقرار گریه به پیمانههای سرشاریست
من از تبسّم مژگان ناز دانستمکه زخم تیر نگاه تو در دلم کاریست
دگر به پیش تو خود را به خواب میبینمندانم اینکه به خوابست یا به بیداریست
جهانیان همه حیران کار و بار منندکسی که کار من آسان گرفته دستاریست
هوای چشم تو پنهان نمیتوان کردنکه جلوة گل مستی همیشه دشواریست
شد از ادای زلیخا و یوسف این معلومکه حسن پردهنشین است و عشق بازاریست
دمید سبزة خط گرد عارضش فیّاضتو فارغی و هنوز اول گرفتاریست