گنج

شمارهٔ ۱۴۰

۱۵ بیت
مو به موئیم دل و بهر غم یار کم استهمه تن دیده شدیم و پی دیدار کم است
یک جهان شکوه و یک روز قیامت چه کنم؟حرف بسیار و مرا فرصت گفتار کم است
با چنین قامت و رفتار که من می‌بینمحسرت دور و درازم کم و بسیار کم است
دل همه خون شد و داد مژه از گریه ندادوه که دریا بَرِ این دجلة خونخوار کم است
پرده بردار و درآ بزم ز بیننده تهی‌ستمستِ خوابند همه، دیدة بیدار کم است
حرف بیرون نرود لب به تکلّم بگشاهمه مستند درین میکده هشیار کم است
همه جا از تو نشانست و نشان از تو کم استهمه عالم خبر تست، خبردار کم است
هر که بینی لبش از دعوی منصور پُرستلیک رندی که کشد سرزنش دار کَم است
حُسن چون عرض دهد جلوه، کمش بسیارستعشق اگر لب بگشاید گله بسیار کم است
همه تن جمله زبانیم ولی گوش کجاستسرّ حکمت چه گشاییم چو بیمار کم است؟
پرده عمریست کز آن روی نکو افتادستلیک چشمی که برد راه به دیدار کم است
کم‌نصیبی من از پُرهنری‌های منستجنس بسیار چو شد میل خریدار کم است
واعظ کار تو بیهوده سراییست مداماین چه کارست که برداشته‌ای؟ کار کم است!
عاشق ار دعوی همرنگی معشوق کندگر چو منصور بر آویزیش از دار کم است
کشور یأس ندارد غم دشمن فیّاضهمه یارند درین مرحله اغیار کم است