شمارهٔ ۱۳۹
چون نسیمم در ره عشق تو نقش پا گم استدر سر کوی تو همچون قطره در دریا گم است
از که حیرانم؟ که پرسد کس سراغ خویش رادر سر کویی که هر کس میشود پیدا گم است!
ای که فردای قیامت وعده کردی وصل خویشروزگار عاشقان را در میان فردا گم است
حسرت قدش نگنجد در بغل خمیازه راآنکه در یک جلوهاش عالم ز سر تا پا گم است
پای رغبت از سر کوی فنا بیرون منهعاقبت سر رشته اینجا میکشد، اینجا گم است
دولت بیدار خواهی چشم شب بیدار دارروزهای نیکبختی در دل شبها گم است
نیست پنهان بر کسی این حرف گویم آشکارآنکه تنها نیست ازوی هیچکس تنها گم است
مردمان را نیست تاب دیدن نامردمانعشق را در زیر دامن دامن صحرا گم است
ما نمیدانیم قدر و قیمت فیّاض راهمچو یوسف او زاخوان در میان ما گم است