گنج

شمارهٔ ۱۴۱

۵ بیت
عکس رخ جانانه که در منزل چشم استشمعی است که افروخته در محفل چشم است
جز خون دل و لخت جگر بار ندارداین ریشة دردی که در آب و گل چشم است
دل خود به خیال تو تسلّی است ولیکناز حسرت دیدار تو خون در دل چشم است
تا خون نخورد دل، نشود دیده گلستانمحصول دلست اینکه مرا حاصل چشم است
از ضعف زمانی ز تپیدن ننشیندفیّاض دل خون شده‌ام بسمل چشم است