شمارهٔ ۱۴
پُر است یاد تو در کنج دیده و دل ماحشمنشین خیال تو شد منازل ما
دلی ز عقدهی زلف تو تنگتر داریمنکرد ناخن تیز تو باز مشکل ما
ز تنپرستی خویشیم زیردست فلکبه خون تپیدهی جسم است جان بسمل ما
ز گوشهگیری ما ترک جستجو نکنیکه دستپرور گردابهاست ساحل ما
هنوز خامی دانش در آتشش داردجنون ز عقل نفهمیده است عاقل ما
تو را زبان خوش از راه میبرد هیهاتهنوز کاش ندانی که چیست در دل ما
در آن مقام که ماییم آرزو نرسدندادهاند ره اندیشه را به منزل ما
نه جرم اوست که از ما فراغتی داردبه فکر خویش نیفتاده است غافل ما
شنیدهایم که در فکر خونبهاست هنوزهنوز چشم نمالیده است قاتل ما
ز جوی صبر و سکون آب کشت خود دادیمبقای عمر خضر کی رسد به حاصل ما
جز اینکه خود دلش از کف به عشوهای بردیتو و خدا که دگر چیست جرم بیدل ما؟
اگر چه در رهش اندیشه باطل است ولیدرست میرود اندیشههای باطل ما
به غیر دوست که در جان دوانده ریشهی مهرزدیم هر چه دگر رُسته بود از گل ما
کسی ز تلخی ما کام جان نمیدزددشکر به مصر برد ارمغان هلاهل ما
کسی که لب ز شکرخنده میگزید مدامچه خو گرفت به ابرامهای سایل ما
ز گفتگوی پریشان ما جهان پر شدبس است هر دل دیوانه را سلاسل ما
بدین وسیله که میرزا سعید ما تنهاستچه خوب کرد که فیّاض رفت از دل ما