شمارهٔ ۱۳۴
کار دلم در شکنج زلف تو تنگ استهمچو مسلمان که در دیار فرنگ است
در ره عشقت ز طعنه باک ندارداین دل چون شیشه آزمودة سنگ است
آن طرف کام نیست غیر ندامتچیدم و دیدم گل امید دو رنگ است
حال دل سادهلوح با تو بگویمچهرة آیینه را ببین که چه رنگ است
صلح دو عالم چه میکنیم چو با ماگوشة ابروی یار بر سر جنگ است
بادة شیرین عمر خضر چهریزیدر گلوی تلخ ما که شهد شرنگ است
عمر دواسپه گذشت این چه شتابستنام مجو از کسی که در غم ننگ است
فیض کمال خجند یافته فیّاضحیف مجال سخن که قافیه تنگ است