شمارهٔ ۱۲۷
خوی بر رخت که رشک گلستان آتش استهر قطره شبنم گل بستان آتش است
جز دود بال و پر به مشامش نمیرسدپروانه مدّتی است که مهمان آتش است
تکرار درس شعله کند تا سحر چو شمعهر شب دلم که طفل دبستان آتش است
در آتش غم تو دلم بیترانه نیستآری سپند بلبل بستان آتش است
خون هزار طفل سرشکش به گردن استاین آستین که موجة طوفان آتش است
میمیرد و قرار ندارد ز سوختنیارب چه آتش است که در جان آتش است!
فیّاض طرّة علم آه سرکشمپیوسته همچو دود پریشان آتش است