گنج

شمارهٔ ۱۲۸

۷ بیت
ناز آتش، غمزه آتش، خویِ سرکش آتش استپای تا سر آتش است آن مه ولی خوش آتش است
آن شکارافکن دگر آتش به صحرا می‌زندبرز بر خود آتش و در زیرش ابرش آتش است
مرغ تیرش بال و پر ترسم بسوزد از غضبتا نگاهش بر کمان افتاده ترکش آتش است
کم بود آشفتگان را یک نفس بی‌هم قرارحسرت زلف تو در جان مشوّش آتش است
نالة من می‌تواند چرخ را از پا فکندآه سرد من برین سقف منقّش آتش است
عشق در هر سر که افتاد کار خود را می‌کندهیزم از خارست از چوب گل آتش آتش است
بسکه بی‌آن آتشین رخ ناخوشی‌ها دیده استآنچه اکنون می‌کند فیّاض را خوش آتش است