شمارهٔ ۱۲۵
اختر بینور ما شمع مزار ما بس استتیرهبختیهای عالم یادگار ما بس است
در وداع دوستان دیدیم شور رستخیزای قیامت زحمت مشت غبار ما بس است
صد گلستان داغ پروردیم در یک غنچه دلعالمی را رونق فصل بهار ما بس است
در فن بیاعتباری شهرة عالم شدیماین قدر در هر دو عالم اعتبار ما بس است
ای فلک با خود قرار ناامیدی دادهایمبعد ازین آزار جان بیقرار ما بس است
تا فتند سررشتة تدبیرها در پیچ و تابیک گره از رشتة زلفی به کار ما بس است
سیر تبریزی هم از ایّام مهلت یافتیماین قدر فیّاض مهر از روزگار ما بس است