شمارهٔ ۱۲۴
نی همین ناز تو تنها بهر قتل ما بس استیک نگه از گوشة چشم تو عالم را بس است
دیدهام در گریة غم کیسه خالی کرده بودآنقدر خون در دلم کردی که مدّتها بس است
ما دل خود را به بوی زلف دلبر دادهایمگر جنون مردست، عالم را همین سودا بس است
فتنه بهر کوهکن از سنگ پیدا میشودرشک شیرین بعدازین بر صورت خارا بس است
حاجت آلایش دامان چندین غمزه نیستیک تغافل کشتن فیّاض را تنها بس است