شمارهٔ ۱۱۳
یوسف بازار ما هم خود خریدار خودستخوش قیامت کرده غم هر کس گرفتار خودست
راز دل پوشیده کی ماند به منع گفتگولب اگر خاموش گردد رنگ در کار خودست
بر زمین ننهاد تا بر کف گرفت آیینه راآنکه عالم شد گرفتارش گرفتار خودست
عالمی زیر و زبر گردد نپردازد به کسبسکه در هنگامه گرمیهای بازار خودست
گر نپردازد به حال عاشقان پر دور نیستامشب آن آیینه عاشق محو دیدار خودست
هستی عالم همه یک پرتو از رخسار اوستبیجمالش روز روشن هم شب تار خودست
ذوق دیدار تو دارد زنده دل هر ذرّه راورنه بی روی تو هر جا خاطری بار خودست
در چنین میدان که کس را نیست پروایی ز سرزاهد افسرده دل در فکر دستار خودست
لب ببند و درد دل فیّاض سر کن کاینهگرچه خاموش است در تقریر اسرار خودست