شمارهٔ ۱۱۴
چون بر سر راه عدم است آنچه وجود استنابود جهان را همه انگار که بودست
برهم زدهآم خشک و تر هر دو جهان راآتش به میان نیست عزیزان همه دودست
کس ره به سراپردة تقدیر ندارداین قفل فروبسته به کس در نگشودست
دیریست که در عشق تو محروم جهانممشتاب به قتل من دل خسته که زودست
فیّاض درین نشئه کسی بی المی نیستاز سیلی محنت بدن چرخ کبودست