گنج

شمارهٔ ۱۰۴

۵ بیت
چو موج بر سر آبیم و حال سخت خرابستخوشا امید جگر تشنه‌ای که محو سرابست
بگو به ساقی گلرخ که خون شیشه بگیردکه از حرارت می در میان آتش و آبست
اگر تو رخ بگشایی دلم چو گل بگشایدبیا که رشتة کارم گره به بند نقابست
حدیث شوق ترا خامه سرسری ننویسدکه رقعه‌ؤاری ازین مایة هزار کتابست
درآ به میکده فیّاض انتظار چه داریکه دیده پُرنم اشک است و جام پُر ز شرابست