شمارهٔ ۱۰۲
جلوة قد تو از چاک دل ما پیداستاین شکافیست که تا عالم بالا پیداست
گرچه از ناز ز هر دیده نهان میگردیعکس روی تو در آیینة دلها پیداست
حسن لیلی مگر از پرده برآمد، که دگرپی دیوانگی از دامن صحرا پیداست
کشتی ما که سلامت رویش در خطرستعاقبت خیریش از سوزش دلها پیداست
چشم حیران خبر از جلوة پنهان داردمعنی این سخن از صورت دیبا پیداست
ظرف پر نیست میّسر که تراوش نکندقطره همچشمی دریاش ز سیما پیداست
هیچکس آتش پنهان نتوانست افروختعشق پوشیده مدارید که پیدا پیداست
قتل پنهانی من نرگس مخمور تراهست از هر مژه پیدا و چه رسوا پیداست
مهربانی طبیب آینة حال نماستشدّت این مرض از رنگ مسیحا پیداست
گر بر آیینة امروز نظر بگشاییبیکم و بیش درو صورت فردا پیداست
زود رفتی ز در میکده بیرون فیّاضاز تو در مجلس این دردکشان جا پیداست