گنج

شمارهٔ ۱۰

۱۰ بیت
کرد جا داغ جنون باز ز نو بر سر ماسایه افکند دگر بر سر ما اختر ما
ما فلک سوختگان عیش و طرب نشناسیمعید، ماتم شود آید چو سوی کشور ما
قدر ما سوختگان کم نشود بعد هلاکدیده روشن کند آیینه ز خاکستر ما
تیره روزیم ولی عشق چو پرتو فکندجامه چون خلعت فانوش شود در بر ما
پهلوی راحت ما را نبود آرامیهمچو جوهر مگر از تیغ کنی بستر ما
سایة بال هما درد سر آرد چون مویداغ عشق تو اگر سایه کند بر سر ما
زردی چهرة ما قدر پر کاهش نیستسیلی عشق مگر سکّه زند بر زر ما
از غنا نیست که ما ناز بر افلاک کنیماطلس چرخِ برین تنگ بود در بر ما
صبح ما از افق شیشه چو طالع گردددر نظر جلوة خورشید کند ساغر ما
رند و تر دامن و مستیم و، تو زاهد فیّاضما دماغ تو نداریم، برو از سر ما