شمارهٔ ۵۲ - در مدح میرزا رفیع وزیر و توصیف آستانه حضرت معصومه (س)
به خانهای که تو کردی دمی درو مسکننرفت تا ابدش آفتاب از روزن
ز رشک آینه سوزم از آنکه میدانمکه عکس روی تو گاهی در آن کند مسکن
ز شمع روی تو هر خانهای که نور گرفتدوید پرتو خور همچو دود از روزن
برای طینت حس تو دست صنع بسیببیخت ریزة خورشید را به پرویزن
چو هر کجا که کمندیست از بلا و ستمز نارسائی بختم مراست در گردن
کمند زلف تو کو دام محنت است و بلاندانم از چه سبب نیست هم به گردن من
مراست غمکدة سینه دایما تاریکاگر چه دارد از امدادِ چاک صد روزن
ز ضعف قوّت رحلت نمانده ورنه مرانفس برون شده بودی هزار بار از تن
امید جغد چنانم نشسته در پس مرگکه هست گویی میراث خوار کلبة من
فلک ز کینه گذشت و زمانه مهر گزیدتو همچنان به جفا ایستاده عهد شکن
مرا چو گردش چشم تو حال گردانستچرا کنم گله از گردش سپهر کهن
ملامتم ز غم از حد گذشت و میترسمکه تیره گرددم آیینة دل روشن
نه همدمی، نه رفیقی که از لطافت مهرتواند از دل زارم زدود گرد محن
زآشنایی بیگانگان ملول شدمخوشا فراغت بیگانگیّ و کنج حزن
بر آن سرم که نشیمن کنم به بزم کسیکه وارهم به پناهش زدهر جادو فن
به بزمگاه ولینعمتی که در کنفشز شرّ حادثه آسودهاند صد چون من
رفیع ملّت و دین آفتاب شرع مبینبلندرتبه پناه زمان و صدر زمین
اگر نسب گویی متصل به خیر رسلاگر حسب پرسی متصف به خلق حسن
زهی به حسن شیم فایق از همه اقرانچنان که شاخ گل از نورسیدگان چمن
به بزم قدس چراغ ضمیر پاک تراکزوست تیره شب فضل و مردمی روشن
جهان ز پنبة مه میکند فتیله مدامفلک ز شیرة خورشید میدهد روغن
ز کلک مشک سواد تو هر رقم باشدشبی ز نور معانی به روز آبستن
طلوع پرتو مهر تو هر کجا باشدبه آفتاب رسد جلوة سها کردن
اگر به نور ضمیر تو ره رود گردونبه کجروی نشود شهرة زمین و زمن
اگر ز تیزی طبعت سخن کنم شایدکه ذوالفقار نماید مرا زبان به دهن
چنان ز نور ضمیر تو دیده درگیردکه رشته خطّ نظر شد به دیدة سوزن
تو در عراقی و مردم نموده چشم سفیدبه خاک تیرة لاهور و آب شور دکن
ز بیم عدل سیاستگر تو ممکن نیستنسیم را گُلِ بویی ز گلستان چیدن
ز لطف طبع تو اشیا چنان لطیف شدندکه همچو عکس توان غوطه خورد در آهن
چنان به عهد تو برخاست رسم شکوه ز دهرکه عندلیب فراموش کرده نالیدن
به غیر من ز تو محروم در جهان کس نیستولی ز پستی طالع ز تیرهبختی من
اگر به سایه نیفتد ز منع شخص فروغز آفتاب شکایت نمیتوان کردن
هزار بار شنیدم که گفتهای فیّاضکه هست شمع هنر در زمنه زو روشن
چرا چنین شده خلوتنشین بزم خمول؟چرا چنین شده عزلت گزین کنج محن؟
نه یوسفست و ندارد خلاصی از زندان؟نه بیژنست و فرو رفته در چه بیژن؟
چرا به سایة ما درنمی خزد که شودچو آفتاب فلک شمع طالعش روشن
خدایگانا، این لطف را جوابی هستولی خدا دهدم جرأت بیان کردن
هزار بار به دل نقش بستهام که کنمدر آن محیط رجال هنروری مأمن
ولی چه چاره دکنم ره نمیتوانم رفتکه دست حادثه پایم شکسته در دامن
به درگهت نرسم زانکه بیتهیّة زادنمینماید احرام کعبه مستحسن
ز دور درد دلی میکنم که در همه وقتز قرب و بعد بود آفتاب نورافکن
سخن طراز چه غم گر نباشدت نزدیک؟که گوش لطف تو از دور میرسد به سخن
توان شناختن احوال از قرینة حالکه هست پیش ضمیر تو نیک و بد روشن
ادا چهگونه کنم خود که گشته است از شرمزبان ناطقه در مدّعای خود الکن
لسان قالم اگر بسته شد چه غم دارمزبان حال نخواهد مؤونت گفتن
ز شرح حال پریشانی دلم با توفتاد سلسلة نظم را شکن به شکن
ز گفتگو نگشاید گره ولی شایدهزار نکته به یک خامشی ادا کردن
ز پاک گوهری از دست چرخ خاتم شکلبه خون دیده زدم غوطه چون عقیق یمن
به خار خشک قناعت کنم درین گلزاربه برگ کاه تسلّی شوم از این خرمن
به مال وقت مرا کرده آسمان محتاجکنون که ملک هنر جمله وقف گشته به من
فلک کنون به تو افکنده است کار مراگرت ز دست برآید به دیگری مفکن
مخوان به جانب خویشم اگر چه زین طلبمرسیده تا به درت پا، گذشته سر ز پرن
گرفتم اینکه منم لؤلؤ از توجّه توکسی برای چه لؤلؤ طلب کندن به عدن؟
شرر اگر چه شب تیره پرتوی داردخجل بود به بر آفتاب نورافکن
چو از حوادث دوران پناه داد مرابه آستانة معصومه حضرت ذوالمن
روا مدار کزین روضه دور مانم دورکه از غبار درش گشته دیدهام روشن
چه آستانه بهشتی که بیند از رضوانچنان غبار در او بگیردش دامن
که با هزار فسون و فسانه نتواندبه نیم ذرّه دل از خاک روبیش کندن
ز پوست نافه برون آید و دهد انصافکنند نسبت خاکش اگر به مشک ختن
سرشت آدم ازین خاک اگر شدی، ابلیسنهادی از سر رغبت به سجدهاش گردن
مثال روضة او ناشنیده پیر خردبه شکل مدرسة او ندیده چرخ کهن
بعینه حجراتش صوامع ملکوتدر آن به صورت انسان مَلّک گرفته وطن
ز شرم چشمة حیوان فرو رود به زمینز حوض مدرسه پیشش اگر کنند سخن
چه حاجت است که لب تر کند ازو تشنههمین بس است که نام وی آیدش به دهن
ز جرم ماه کند محو تیرگی آساندر آن تواند اگر همچو عکس غوطه زدن
به نوربخشی گردد چو آفتاب مثلبه فرض بخت من اینجا بشوید ار سر و تن
فکنده کاهکشان عکس اندران گوییز بسکه ریگ ته جو بود فروغافکن
به سنگریزة آن جوهری برد گر پیبرای لؤلؤ دیگر نمیرود به عدن
بدین امید که آسودة درش گرددسپهر پیر همی آرزو کند مردن
ز فیضبخشی خاکش چه شهر قم چه بهشتز عطر او چه زمین فرج چه دشت ختن
بسان آنکه بروبد کسی ز خانه غباردر آستانة آن فیض میتوان رُفتن
از آن همیشه دهد نور آفتاب که کردز شمع بارگه او چراغ خود روشن
نهال شمع که دارد گل تجلّی باربود بعینه چون نخل وادی ایمن
در آستانة او کز وفور مایة فیضبه چشم مردم دانا خوش است چون گلشن
گشوده مصحف خوانا ز هر طرف بینیچنانکه دفتر گل وا شود به روی چمن
در آن میانه به الحان جانفزا حفّاظچو بلبلان چمن نغمهسنج و دستانزن
به دور قبّه قنادیل مغفرت بینیبه فرق زوّار از عکس نور سایهفکن
ز خطّ وهمی ترکیببند شکل بروجقیاس رشتة قندیلها توان کردن
غبار فرش درش آبروی مهر منیرخط کتابة او سرنوشت چرخ کهن
همیشه تا بود این آستانه مشرق نورهمیشه تا بود این خاک فیض را معدن
تو با صدارت کل باشیش نسقفرمابه حسن سعی تو بادا رواج این مأمن
تو همچو شاخ گل آیینفزای این گلزارچو عندلیب من آوازهسنج این گلشن