گنج

شمارهٔ ۵۱ - تجدید مطلع

۴۷ بیت
ز ناتوانی از خویش می‌روم چو نسیمز ضعف چون نفس غنچه می‌شوم تسلیم
نفس‌نفس، نفس خسته می‌رود از خویشاگر درآرد دوشی به زیر بار شمیم
نشاط عیدِ فنا آن‌چنان عروج گرفتکه زد کلاه نمد پشت پای بردیهیم
سر فتادگی ماست اینکه می‌بینیکه سر به زانوی او خواب کرده عرش عظیم
رسید کار به جایی فروتنی‌ها راکه دست و پا نزند بسملم ز تیغ غنیم
دوا چه سود دلم را که درد بی‌لطفستز دشمنان چه توقّع که دوست نیست رحیم
نکرد خنده به رویم به جز شکستن رنگنبست رشتة جانم به جز گسستن بیم
درین محیط فنا و درین مهبّ عنابه بیقراری موجم به اضطراب نسیم
به هیچ چیز تسلّی نمی‌توانم شدمگر به صحبت جانبخش صدر هفت اقلیم
خدایگان جهان صدر خطّة ایمانسپهر امن و امان آفتاب شرع قویم
رواج ملّت و دین میرزا حبیب‌اللّهکه هست خاک درش کحل دیدة تعظیم
به دست بحرِ نوال و به دل جهان کمالبه شان سپهر بلند و به رتبه عرش عظیم
کسی که راه بیابد به آستانة اودلش نیاید زانجا شدن به باغ نعیم
پناه دادة اوبَم نمی‌خورد ز فلکامید دیدة او رم نمی‌کند از بیم
به دوستان وی او را چه کار، گوییدشکه پا دراز کند آسمان به قدر گلیم
به دور سفرة رو گرمی مروّت اوستهزار دست و زبان سوخته به‌سان کلیم
عزیز مصر ولای تو از فواضل جودهزار یوسف کنعانِ دل خریده به سیم
عموم از تو به نوعی گرفت جنس کمالکه بیش ازین نبود جنس قابل تعمیم
به پیش رای منیرت چو مرتفع گرددتنزّل ار نکند آفتاب، دارد بیم
به زلف شاهدِ خُلق تو گر وزد شایدکه عطر گل نکند تر دگر دماغ نسیم
درست گردد رنگ شکستة خورشیدتو مومیایی اگر بخشیش ز لطف عمیم
صراط شرع تو از بس که مستقیم بودکسی که منحرف از وی شود فتد به جحیم
نشد میان تو و فضل جعل متخلّلکه بود لازم ذات تو این صفت زقدیم
اگر نه علّت معلولیت بدی دادیخرد به گوهر فعّالت از شرف تقدیم
چو قسم هر که برد حصّه از تو چون مقسمتواند از مددت شد به آفتاب قسیم
هیولی‌ست که رنگی ندارد از صورتبه پیش جوهر ذات تو ذات خصم لئیم
هنوز نسبت دوریست آنکه سنجیدممیان خصم تو و او تفاوتی‌است عظیم
که هست قابل هر صورت او زاستعدادبه ضدّ جمله صور ذات خصم را تقویم
به فردوهمی خصم تو مکتفی‌ست که نیستوجود مطلق ازین بیش قابل تعمیم
از آن تصور کنه نظیر تست محالکه ذاتیش عدم مطلق است و ذات عدیم
چو در سراسر میدان جوهر مفردسمند جلوه‌گری تاخت‌شان خصم لئیم
به هر دو گام درین تنگنای بیقدریگرفته عرصة میدان جزو صد تقسیم
حکیم را رسد امروز نفی جوهر فردکه دل زدقت طبع تو جزو راست دو نیم
ز خود روی به ره فکر، هیچ حاجت نیستسمند فکر ترا تازیانة تفهیم
بهار گلشن علمت به غایتی خودروستکه بر گلش ننشسته‌ست شبنم تعلیم
به جلوه‌گاه مطالب بسا که تافته‌ایبه قوّت نظری دست جرأت توهیم
به پایمردی طبع تو می‌کند احساسنتیجه در رحم خویشتن قیاس عقیم
به دشت شبهه اگر صد هزار ره تازینیایدت سر خاری به پای طبع سلیم
خدایگانا دور از درت چنان خجلمکه سر ز زیر به بالا نمی‌کنم چون جیم
جهان به حوصله‌ام تنگ شد چنانکه برشبه وسع، منطقة اعظم است حلقة میم
به هیچ رام نگردد، به هیچ رم نکندز گلستان به غریبی فتاده است نسیم
بدون اذن اگر رفتم از درت نه عجببه اختیار نگردد جدا ز نافه شمیم
به اختیار هم از جرم کرده‌ام بپذیرکه تکیه داشت امیدم به دوش لطف عمیم
همان ز خلق خود این انتقام کش که تراگناه جمله به گردن گرفته خلق عظیم
مرا دعای تو از عذر جرم فرض‌تر استکسی ز خویش نگوید به بارگاه کریم
همیشه تا به امیدست باز چشم نیازهمیشه تا دهن حرص میخ دوز از بیم
امید دوست به لطف تو چشم روشن بادچنانکه تیره دل از بیم تست خصم لئیم