گنج

شمارهٔ ۵۳ - در مدح مرتضی قلی‌خان

۴۴ بیت
زبان اهل سخن تا به حرف گردانستبه شکر معدلت مرتضی قلی‌خانست
بلندمرتبه خانی که حکم نافذ اوبه ملک قالب عالم روان‌تر از جانست
سپهر شوکت و دریای حلم و کان کرمکه شوکت و کرم و حلم را نگهبانست
رفیع رتبه که انوار عدل او تا حشربه عرصة دل و جان همچو مهر تابانست
سپهر مرتبه کاثار خُلق جان بخششبه طبع اهل هنر به ز راح و ریحانست
به میزبانی جودش ز چرخ مستغنی‌ستهر آنکه بر سر خوان وجود مهمانست
ز دست اوست اگر بحر مضطرب حالستز جود اوست اگر خاک بر سر کانست
چنان ز عدل وی اضداد متّفق شده‌اندکه گرگ را قسم اکنون به جان چوپانست
چه الفت است که کس را ز کس هراسی نیستبه جز ملال که از طبع‌ها گریزانست
ز بس چو آینه صافند سینه‌ها با همدرون پردة دل رازها نمایانست
ز عدل نوشروان گوش بر فسانه منهکه این متاع به دیوان او فراوانست
بدین بزرگی و حشمت بدین جلالت و جاهتمام عمر به کوچک دلیش پیمانست
ندیده است چو او کس بزرگ کوچک دلکه کوچکی و بزرگی بر او ثناخوانست
همیشه فیض زافتادگان رسد ز درشکه خاک مطرح انوار مهر تابانست
بزرگی فلکش در نظر نمی‌آیدکه سر بزرگی پیشش به خاک یکسانست
یکی است نسبت فقر و غنا به مجلس اوکه سنگ قالی بزم ویست اگر کانست
بزرگ کوچک دل را زوال ممکن نیستبزرگیش را کوچک دلی نگهبانست
فتادگی‌ست که معراج سربلندیهاستبزرگ نیست کز افتادگی هراسانست
رهین منّت خلق ویست در عالمهر آن دلی که پذیرای معنی جانست
تمام عمر به لب ورد شکر او دارندنه آدمی که سخن در نبات و حیوانست
زبان سوسن آزاده را نمی‌فهمیکه در مکارم او چون به شکر گردانست؟
ز فیض او سرخاری چنان نصیب گرفتکه دسته‌دسته گلش وقف بر گریبانست
چه گل شکفته ندانم بهار خلقش را؟که خامه در صفت او هزاردستانست
به چشم اهل نظر مجلسش گلستانیستکه غنچة گل او بلبل خوش الحانست
چه حالتست ندانم بهار بزمش را؟که در چمن چمنش برگ گل غزل خوانست
نصیب داشته از التفات او ز ازلبلندرتبگی شعر تا ابد زانست
به ملک مصر خیال بدیهه پردازشکه بندر سفر کاروان کنعانست
روا بود که زلیخای لفظ ناز کندچنین که یوسف مضمون بکر ارزانست
به نور بینش او می‌توان مشاهده کردعلاقه‌ای که به هم رابط تن و جانست
شکفته از سخن او بود دماغ سخنصبا کلید سبکروحی گلستانست
به نسبت قلم نقطه‌ریز او باشدکه سرو تا به ابد سرفراز بستانست
به پاکدامنیش می‌توان قسم خوردنکه جز ز خون ستمگر کشیده دامانست
به پیش دشمن اگر تیغ از غلاف کشدچنان به چشم درآید که مرگ عریانست
چنان به سینة خصم است الفت تیرشکه تا گذر کند از پشت او پشیمانست
ز بیم او چون زبان عدو به بند افتدسنان اوست که در مدّعا زبان دانست
به روی زین چو مسلّح نشیند و تازدز عکس برق یراقش جهان گلستانست
بود چو موج گهر در یراق گوهر غرقبه بحر معرکه هر گه که گرم جولانست
سپاه را چه غم از کلفت پریشانیکنون که خانه زین این‌چنین بسامانست
سمند نرم عنانش چو گرم پویه شودفلک ز بیم سم سخت او هراسانست
زمین به‌زخمة چوگان دست او گویی استکه دشت گیتی میدان گوی و چوگانست
ز پویه بازی چوگان او تماشایی استهزار حیف که این عرصه تنگ میدانست
رسید وقت دعا ختم کن کنون فیّاضکز انتظار اجابت دلش پریشانست
همیشه تا گره مشکلات عالم کونزبون عقده‌گشایی شاه ایرانست
بود کلید گشایش به دست دولت اوکه با گشایش او مشکلات آسانست