گنج

شمارهٔ ۴۳ - مطلع دوم

۲۸ بیت
ای به دیدار گل رویت چمن را آب و تابغنچه بهر بردن نامت دهن شوید به آب
روز دیدار تو روز عید قربان منستچشم حیران را فروبستن نمی‌بینم صواب
شعله من این همه تندی نمی‌دانم ز چیست؟کشتن پروانه‌ای چندین ندارد اضطراب!
خاک گشتم در رهت کز جلوه بر بادم دهیهمچو آتش سرکشیدی از من و گشتم من آب
با همه تابی که زلفت در سر هر موی داشتگر نمی‌دادم دلش، یکدم نمی‌آورد تاب
گرچه کردی در تطاول دست کاکل را درازهیچ کوتاهی ندارد زلف هم در پیچ و تاب
شیوه‌های دلربا داری یک از یک تازه‌تربی‌وفایی بی‌عدد، نامهربانی بی‌حساب
من نمی‌دانم چه وصفت گویم از اوصاف حسنبی‌حقیقت، بی‌مروت، پرعتابی کم‌جواب
در سراپای تو یک مو بی‌ادای حسن نیستپای تا سر در نکویی انتخابی، انتخاب
فال من دانسته نادانسته کردی چون کنم!با تجاهل همعنانی با تغافل همرکاب
گر ز من بی‌تابیی سرزد گناه شوق بودبر اصول درد رقصد نبض دل را اضطراب
ابروی پرعشوه‌ای داری و چشم کم نگاهخاطر وعده فراموشی، لبی حاضرجواب
غمزه‌هایت زودجنگ و عشوه‌ها دیرآشتیجلوه‌ها حسرت‌گداز و فتنه‌ها زنجیرتاب
فتنه را زنجیر سردادست زلف سرکشتتا به زنجیرش کند عدل شه گردون حساب
آنکه در اهمال سعی خدمتش بی‌گاه‌وگاهعمرها گه جنگ با من داشتی گاهی عتاب
آنکه در تقصیر طوف بارگاهش سال‌هانه سوال از من پذیرفتی ز رنجش نه جواب
آنکه چون می‌دیدیم پامال حسرت روز و شبروبه این درگاه می‍کردی، درنگم را شتاب
با تو می‌گفتم که تقصیرم نه تقصیر منستکز خجالت در حجابم وز حیا در احتجاب
پنبه نه در گوش و بشنو از زبان خامشیقصه تمهید عذرم فصل فصل و باب باب
نه مرا در دست قانونی به طرز این نوانه مرا در چنگ مضرابی به ساز این رباب
ورنه می‌دانم که می‌دانی به صد برهان که منشسته‌ام تالب به خون دل درین بحر سراب
بر لب لب تشنه آتش‌پرست من نزدهیچ‌کس جز گوهر مدح شهم یک قطره آب
نامه‌ها کردم به نامش هم ز نظم و هم ز نثرنسخه‌ها دارم به مدحش هم رساله هم کتاب
امتثال این اشارت را اگر خواهی کنمزین کتان یک تار فرش جلوه‌گاه ماهتاب
کرده بودم تهنیت‌سنجی در ایام جلوسچون نسیم صبحدم وقف طلوع آفتاب
فرصت عرض زبانی تا به امروز ندادنارسایی‌های طالع از گرانی‌های خواب
نکته این بودست کز بس امتداد دولتشبعد چندین سال گردد اول دولت حساب
چون کنون توفیق عرضم شد ز سر گیرم سخنتازه سازم این کهن مطلع به چندین آب و تاب