شمارهٔ ۴۴ - مطلع سوم
بر سریر پادشاهی پادشاه کامیابجلوهگر گردید چون بر تخت گردون آفتاب
کودکی از سر گرفت این پیر بازیگوش چرخزال گیتی را مبدل گشت پیری با شباب
تیرگی برخاست از روی زمانه آنچنانکز فروغ مهر برخیزد بخار از روی آب
گو زلیخای جهان از سر جوانی تازه کنمصر گیتی را فزود از نور یوسف آبوتاب
پایه بالا رفت تخت سلطنت را تا به عرشسر به گردون سود تاج خسروی چون آفتاب
طعنه بر شکر ز شیرینی زند شیرین ملکدست مهر خسرو عهدست او را طرهتاب
خسرو اقلیمآرا داور آفاقگیرصفدر خورشد مغفر فارس گردون رکاب
شاه دریادل صفی شاهنشه گردون که هستآفتاب از تیغ عالمگیر او در اضطراب
پردهای از خیمهگاه حشمت او آسمانذرهای از جلوهگاه مرکب او آفتاب
سبزهپرور در ریاض دهر جودش چون مطرسایهگستر بر سر آفاق عدلش چون سحاب
آفتاب از هیبت شمشیر قهرش لرزهزنوز کمند دیوبندش آسمان در پیچوتاب
آسمان درگاه او را میتواند شد محیطگر تواند بر سر دریا زدن خرگه حباب
چون شکار انداز دل گردد به شاهین نگاهدر نهاد مرغ دل آرام گردد اضطراب
مرغ فارغبال را ذوق گرفتاری کنددلنشینتر زآشیان خویش چنگال عقاب
نیش گردد آب خوش با زهر قهرش در مذاقنوش گردد زهرمار از التفاتش همچو آب
نه فلک در کشتی اقبال او یک بادبانوز کف دریا نهادش هفت دریا یک حباب
یک شرر از شعله قهرش جحیم هفت دریک چمن از گلشن لطفش بهشت هشت باب
آب تیغ برقآسایش ز جوی ذوالفقارزور بازوی توانایش ز صلب بوتراب
رایت نصر منالله قصر قدرش را ستونخیمه اجلالش از حبلالمتین دارد طناب
چوب دربانش صداع چرخ را صندلفروشبار احسانش جیاد خلق را مالک رقاب
شاهبیت قدرش از ترکیب گردون منتخبمطلع اقبالش از دیوان خورشید انتخاب
آفتاب از سایه او نور میگیرد به وامآسمان از پایه او میکند قدر اکتساب
در نهاد کوه، سهم او درآرد زلزلهوز دل سیماب لطف او برآرد اضطراب
پرتو مهرش دلفروزست چون برق امیدشعله قهرش عدوسوزست چون تیر شهاب
او نبود اول که شاهان جهان را نام بودجلوه انجم بود پیش از طلوع آفتاب
ابر لطفش گر ببارد قطرهای بر گلستانتا ابد دیگر نیابی تلخکامی در گلاب
تا ابد بیخانومانی شد نصیب جغد و بسبسکه عدلش در جهان نگذاشت جایی را خراب
عقل پیرش داده ایزد در سر و بخت جواندولتش در عهده خود کرده کار شیخ و شاب
گشته از بیم سیاستهای ضبط دولتشتا کتان ظلم را گردیده عدلش ماهتاب
سرکشیها پایبند زلف محبوبان چو چینگوشهگیر چشم خوبان فتنهها مانند خواب
تیغ در دست جهانگیرش چودر دریاست موججلوه بر بالای رهوارش چو بر چرخ آفتاب
چون سمند نیلگون در زین کشد پس درخورستکهکشانش جای تنگ و ماه نو جای رکاب
حبذا رخشی که از نرمی چو آید در خراممیتواند همچو موج آید روان بر روی آب
شوخوش چابکروش لیلیمنش عذرانظرکاکلافشان موپریشان کمدرنگ و پرشتاب
چرخپیکر، مهرمنظر، ماهرو، دریاخروشآسمانجنبش، ستارهگردش، آتش اضطراب
آب را ماند که از آتش نمییابد نهیبباد را ماند که از دریا نمیگیرد حساب
زلف یال از دلفریبی گیسوی پرتاب حورچتر دم در جانفزایی دسته سنبل به تاب
در لباس جلوه رنگین همچو طاووس خیالدر یراق گوهر آیان چون عروس بینقاب
شوخیش دردست و پا چون شعله در دست نسیمتندیش در رگ چو زور نشئه در موج شراب
میدود هموارتر از رنگ می بر روی یارمیجهد آسانتر از مژگان عاشق مثل خواب
زین، عیان بر پشت او چون کبک بر بالای کوهبر کتف زلف عنان چون طره پرپیچ و تاب
شاه چون یوسف عزیز مصر زین، وز هر طرفحلقه چشم زلیخا حلقه چشم رکاب
چون نهد پا در رکاب و چون به کف گیرد عناندر عنان کیخسرو افتد در رکاب افراسیاب
ای مدار دهر را بایستتر از آسمانای جمال روز را درکارتر از آفتاب
عهد ملکت گلشن ایام را فصل بهاردور گردون را بهار دولتت عهد شباب
روز عرض لشکرت تعبیر او خواهد شدنگر شبی بیند فلک روز قیامت را به خواب
کی زر خورشید هرگز رایج افتادی چنینگرنه از نام تو کردی سکه نور اکتساب
خطبه را کی میشدی آوازه بر چرخ بلندگرنه با آوازه نامت نمودی انتساب
در سرش افتاده پنداری هوای دست تولاجرم خاطر تهی کردست از دریا حباب
بدر گردون تا مقابل دیده ماه پرچمترفتهرفته میکند پهلو تهی از آفتاب
چون ز جوهر چین فتد بر ابروی شمشیر تودر درون سنگ آتش گردد از بیم تو آب
پادشاها حاجتی دارم به خاک درگهتحاجتی کز سرمه دارد دیده ناکرده خواب
داد را کامی به دل دارم که میگویم به رمززانکه شاهی چون تو باید کامبخش ورمزیاب
لیک لطفت لذتی دارد که ترسم یاد آنمحو سازد از دل من وعده یومالحساب
من به لذتهای دنیا چشم اندازم ز دورزانکه چون نزدیک گردی خاک بنماید سراب
من که حرف سرنوشتم بوده از روز ازلانتساب این حریم و التجای این جناب
من که داده آب و تاب گوهر من بیگزافگردش این آسمان و تابش این آفتاب
من که تا بسته است بر من آب رحمت ز آسمانکشته امید خود را دادهام زین چشمه آب
اینکه رنجورم سراسر دیده بودم این دوااینکه مخمورم لبالب خورده بودم این شراب
تشنه گر آبی خورد از چشمه حیوان خوش استورنه آب جوی مردم میبرد از روی آب
از سواد نسخه شرح پریشانی پرستفردفردم همچو دفتر جزوجزوم چون کتاب
خون دل خوردم بسی، نه بلکه دل خوردم بسیداشتم از پهلوی دل هم شراب و هم کباب
گربه درد من رسد کس آن تو خواهی بود و بسورنه میدانم ندارد کس سؤال را جواب
زمزم لطف ترا آن تشنهام کز بیخودیدر میان دجله جان میداد و خوش میگفت آب
عرض حاجت کردم اکنون میروم کز بهر شاهپر کنم هفت آسمان را از دعای مستجاب
تا سپهر از انجم آرد از برای شه سپاهتا فلک از ماه نو دارد سمندش را رکاب
دولت شه روزافزون باد چون نور هلاللشکرش چون نور کوکب برتر آید از حساب
آسمان در زیر بار منت این آستاننیر اعظم به مژگان خاکروب این جناب