گنج

شمارهٔ ۴۲ - در مدح شاه صفی

۱۸ بیت
پرده از رخ برفکن وز گوشه ابرو نقابتا ز رویت ماه نو بینم بروی آفتاب
نرگس بیداری اندر خواب می‌بیند ز نازبخت کو تا چشم ما را نیز خواب آید به خواب
عشق را در بی‌نظامی‌ها نظامی داده‌اندنیست خالی از اصولی نبض دل را اضطراب
گریه بی‌تابست و تدبیر تو کاهل ای حکیمتا تو کشتی می‌کنی ترتیب ما را برده آب
ای که زیر سایه دیوار راحت خفته‌ایسوخت ما بی‌خانمانان ستم را آفتاب
برکنار چشمه سیراب تمنا را چه غمدر بیابان گر بمیرد تشنه بی‌صبر و تاب
دل ز هستی برکن و ایمن شو از سیل فناخانه بی‌خان و مانی‌ها نمی‌گردد خراب
پشت نه به بستر خاکستر و بیدار باشآشنایی کم کند با دیده آیینه خواب
با سبکباری توان از فتنه‌ها آسوده شدسایه را در بحر دامن تر نمی‌گردد به آب
شربت وصل بتان را زهر هجران چاشنی استدر مذاق از دولت تلخی بود شیرین گلاب
بسکه کاهل جنبشم باشد شتاب من درنگبسکه کامل خواهشم باشد درنگ من شتاب
بر سر راه تماشایش ز حسرت سوختمچون ز خود افتاده‌تر دیدم در آنجا آفتاب
سجده کردم درگهش را، چوب بر فرقم شکستجرم کس نبود که دارد آن عبادت این ثواب
فتنه‌گرتر گشت چشمش ناله دل تا شنیددر مشام مست طوفان می‌کند بوی گلاب
چون لب ساغر افق گردید بر خورشید میچهره ساقی شفق‌گون گشت از عکس شراب
فال آن ابرو ز دیوان نکویی کرده استبیت دلچسبی، ادا داری، بلندی انتخاب
با چنین مهری که من دارم عجب نبود که منگر به دوزخ باشم از دوزخ براندازم عذاب
چهره چون افروختی ما را ترنم تازه شدچون گلستان تازه می‌گردد، غزل‌خوانیست باب