شمارهٔ ۴۱ - در رثای صدرالحکما ملاصدرای شیرازی
زین هفتخوان که پایه او بر سر فناستدر شش جهت به هر چه نظر میکنی خطاست
بیچاره آن دلی که کند تکیه بر سپهرسرگشته آن سری که به بالین آسیاست
ظن ثبات دعوی راحت درین جهانتفسیر هر دو آیه سیمرغ و کیمیاست
دل بر لباس عاریت زندگی منهکاین جامه تارش از عدم و پودش از فناست
نقلی ز کاسه سر فغفور میکندگوشت اگر ز کاسه چینی پر از صداست
بیعلتی نبوده جهان هیچگه ولیزین پیش، پرده داشته امروز برملاست
امروز چون بهدی و پریوش حسد بودفردا چهگونه باشد، کش روی برقفاست
جمعیت است ساخته اضداد را به همبر اختلاط ساخته، دلبستگی خطاست
گیرم منافقانه بهم گرم الفتندچون دست یافتند بهم، خونشان هباست
هان در چهار بالش امکان چه خفتهای؟برخیز کز برای تو افلاک متکاست
هماشیان زاغ و زغن چون شود به طبع!آن همتی که بر پر عنقاش نکتههاست
سیمرغ قاف را نکشد دل به سنگلاخکی استخوان زاغ و زغن طعمه هماست!
خواهی بمیر تا که شوی زنده ابدآب بقا برای تو در کاسه فناست
ای ابر، تیره روز تو و روزگار توباران گریه سرکن اگر میلت انجلاست
چون برق در مشیمه این تیرهفام ابرعمرت به خنده میرود و حاصلت بکاست
در سینه دل مقید صید مگس مکنعنقا هم آشیانه درین آشیان تراست
فرخنده طایریست دلت، طعمه معرفتگر استخوان جهل کنی طعمهات، خطاست
برخاربست تن به حقارت نظر مکنکاین بوته خزانزده مستوکر هماست
همچون زنان فریفته رسم و عادتیای چادر رسوم به سر، مردیت کجاست؟
درخورد لاف همت مردانه نیستیطفلی هنوز و این لبن عادتت غذاست
برخویش فرض روزه مریم نکرده چوندعوی کنی که بکردم من مسیحزاست!
کوتاه میکنند چو دست تو بیگمانخود دست اگر ز مایده برداشتی رواست
موت ارادتی است ترا آب زندگیمت قبل ان تموت باین چشمه رهنماست
مت بالاراده جان من امروز ازین املگرتحیی بالطبیعه ترا مایه رجاست
مردن درین سراچه فانی به کام دلتاریخ مولد تو به عشرتگه بقاست
گر این لباس عاریت از تن برون کنیدر زیر آن برای تو آماده حلههاست
در دوزخ طبیعت اگر سوختی کنونفردا بهشت نقد ترا در کف رضاست
ور زانکه مر عوارض طبعت بود بهشتدر دوزخی چو بر عرضت دست نارساست
چون نفس را گزیر نباشد ز دوزخیاینجا کن اختیار که هم زودش انقضاست
بیزحمت گداز طلا را خلاص نیستجور طبیعت آتش و نفس تو چون طلاست
دانسته مرد دین ستم چرخ میکشدهرچند حکم او به سر آسمان رواست
دنیاست پشت آینه عقباست روی آناین را همه کدورت و آن را همه صفاست
آیینه گر به عمد کند تیره پشت ویکاین تیرگی پشت بر او مایه جلاست
خواهی اگر به فرض که پشتش چو رو کنیآن پشت رو نگردد و آن روی خود قفاست
دنیا و آخرت ز چه کس را نمیدهندگر وهم کردهای که ز بخل است، این خطاست!
شب را به روز جمع نکردست هیچکسجمع ظلام و نور نیاید به فعل راست
معقول را تصور محسوس کردهایاین پنبهات به گوش دل از غایت شفاست
دلدادهای به ارض طبیعت، خطاست ایناجسام اخروی همه از جوهر سماست
راضی شدم به جور طبیعت به زور عقلکاین باعث نفور ارادت ازین دغاست
مارت اگر به جان نرساند گزند نیشلون مصورش نه سزاوار احتماست
چون خوب در روی فرحش حاصل غمستچون نیک بنگری سقمش مایه شقاست
تا تنگتر کند به دلم تنگنای دهرجور زمانه را به نظر قدر کیمیاست
هر زخم دل گسل ز سنان ستارهامدر سینه همچو روزن امید دلگشاست
قطعی به غیر قطع تعلق نمیکندتیغم ز آفتاب به سر شهپر هماست
تا دیده بر حقارت دنیا شود بصیردر چشم من کدورت ایام توتیاست
سنگی به تازه دست سپهرم به شیشه زدکز وی تمام روی زمین شیشه پارههاست
دل بارها شکست مرا از فلک ولیاین دل شکستنیست که سربار بارهاست
برجانم از مصیبت استاد من رسیددردی که بر دل علی از فقد مصطفاست
خالی نبودم ارچه دمی از مصیبتیاینها جدا و این غم دندانشکن جداست
استاد من که هم اب و هم رب معنوی استتا حشر اگر پرستش خاکش کنم رواست
استاد کیمیاگر من آنکه تا ابدبر صنع کیمیاگریش طبع من گواست
طبعم که خاک تیره جهل و غرور بوداز صنع کیمیاگریش این زمان طلاست
از چاه ذل رساند به معراج عزتماقبال او که بر سر من سایه هماست
صدر جهان و عالم احسان و عقل کلکز وی کمال را شرف و فضل را بهاست
مشکات عقل را به هنر فکر اوست زیبمصباح شرع را به مثل علم او ضیاست
ارباب فکر را نظر مستقیم اوتا روز حشر در کف اندیشهها عصاست
آیینههای باطن اهل شهود رادر مشهد تجلی او صیقل جلاست
در خلوت مشاهده افلاطن بهوشدر مجمع مناظره رسطوی تیزراست
مشاییان پیاده و او در میان سواراشراقیان فتاده و او در میان بهپاست
خرمنکشان فلسفه گردند گرد اوزیرا که ذات او به مثل قطب این رحاست
بیاو درین زمانه چنانم که فیالمثلکام نهنگ بر دلم این نیلگون فضاست
آتش همی فشاندم این آسمان به سرچشم ستاره بر سر من چشم اژدهاست
جسم شکسته را دم شمشیر بستر استپهلوی خسته را ز دم شیر متکاست
تا رخت بسته است ازین تیره گونسراتا آن سراش تکیهگه پهلوی بقاست
طفل رضیع میل به پستان چه سان کندمیلم هزار مرتبه افزون بدان سراست
او بود جان و من به مثل قالبی ازورفتست جان و قالب بیجان همی بجاست
آری هما چو میشود از آشیان جداکی آشیانه را حد پرواز با هماست!
شاید به جذبهای کشدم سوی خویشتنهرچند جسم و جان را مرکز ز هم جداست
جایی که جان پاک نبی میکند عروجگر جسم من مشایعت جان کند رواست
ای کرده جسم پاک تو جان در تن زمینشد جانور زمین ز نوال تو و سزاست
چون خاک تیره، جانور از فیض عام تستجانم که خاک تست ز جان پس چرا جداست!
در راه کعبه رفتنت ای من فدای تودل را به سوی نکته باریک رهنماست
این خود مقررست که ارباب هوش راقطع طریق عشق نه تنها همین بهپاست
تن چون به سوی کعبه تنها روان شودجان را به سوی کعبه جانها شتابهاست
دانی که چیست کعبه جان، جان کعبه اوستقطع طریق وادی آن طی ماسواست
تکلیف تن به کعبه به نزدیک هوشمندجان را به خوان نعمت قرب خدا صلاست
بیآنکه وصل کعبه شود جسم را نصیبجان را به رب کعبه همه کامها رواست
شهباز جان پاک تو همراه جبرئیلکش دست و لب به مایده قرب آشناست
زان پیشتر که جسم ره کعبه طی کندشوقش به وصل کعبه جانها رساند راست
در راه کعبه مرده و آسوده در نجفای من فدای خاک تو این مرتبت کراست!
از راه کعبهت نجف آورد سوی خویشاین جذبه کار قوت بازوی مرتضی است
این هم اشارهٔیست مبرا ز شک و ریبان را که دل به کعبه تحقیق آشناست
یعنی میانه نجف و کعبه فرق نیستآسوده باش ما ز خدا و خدا ز ماست
فیاض رشته سخن اینجا گسسته بهکاین انتها به نزد خرد خیرالانتهاست
من بعد حسرت تو و خاک در نجفکانجا مراد هر دو جهانت به زیرپاست
آیی اگر به آتش دوزخ توان زدنجز خاک آستان نجف در جهان کجاست!
دست دعا برآر به درگاه کردگارزین خاک پرامید که آب رخ دعاست
پرنور باد مرقد پاک خدایگانتا آرزوی خلق به خاک نجف رواست