گنج

شمارهٔ ۳۴ - در منقبت امام حسن عسگری(ع)

۸۳ بیت
تا کی از حوت کند جا به حمل مهر بدلای خوش آن روز که نه حوت بماند نه حمل
روز و شب عربده دارند به هم در تطویلگاه آن اقصر ازین آید و گاهی اطول
شب که چون اول ظل دوم از حدمی رفتگشت از کوتهی از سایه پیشین امیل
روز کز صبح نخستین نفسی کم می‌زدهمچو واعظ به درازی نفس گشت مثل
روز و شب در قصر و طول گرفتار و مراغم کوتاهی عمرست و درازی امل
پیش پایی نتوان دید باین شمع حیاتفکر ماضی بگذاریم و غم مستقبل
در چمن بر سر نازست گل امروز و مراغم فردا نگذارد که کنم فکر غزل
سخن هر که درآید ز میان می‌گویدکس ندیدست ابد را ز گریبان ازل
فکر عریانی خود پیش از آن کن که ترادر بر روح شود جامه تن مستعمل
خلعت زرد خزان چون ز بر افکند چمنسبزه بر دوش وی افکند قبای مخمل
تو هم این جامه خاکی اگر از بر فکنیاطلس چرخ ترا تنگ درآرد به بغل
هان بهار آمد و بلبل به تقاضای نسیمفکر آن کرده که صد قول درآرد به عمل
من که در مکتب گل طفل نخستین سبقمبلبل از من سبق نغمه گرفتی به جذل
قدرتم نیست که لب تر کنم از آب سخنزهره‌ام نیست که اندیشه کنم طرح غزل
هر بغل پرگل و چون گلبن آفت‌زده منبرگ سبزی نتوانم که در آرم به بغل
بلبل آوازن و من گوش بر آواز غممگل نظاره‌طلب و دیده گرفتار سبل
شیشه غنچه پر از لخت جگر در دل باغساغر لاله پر از باده خون بر سر تل
در چنین فصل که از فیض هوا نزدیکستغنچه را باز شود عقده ما لاینحل
غنچه خاطرم از بس که گره در گره استنگشاید اگرم یار و درآید به بغل
جوی اشکست روان بر رخ و عکس رخ منهمچو برگی که فتد گاه خزان در جدول
اثر فیض هوا بین که پر از اخگر دلسبزه چون غنچه درآید به نظرها منقل
باغ چون نسخه تصویر درآید به نظرصورت غنچه و گل نیمرخ و مستقبل
بسکه کج کج نگرد جانب سوسن از شرمبیم باشد که شود دیده نرگس احول
مژده عشاق چمن را که حلالست حلالبوسه از کنج لب غنچه چو آب از جدول
گر ندارد سر تسخیر ملک همچو پریگرد خود بهر چه از هاله کشد مه مندل
چشم‌زخمی رسد ار شیشه می را در باغاثر نامیه‌اش زود کند سد خلل
ای دل امروز مده دامن رندی از کفکار فردا بکند عفو خدا عزوجل
فصل شوخست نظر را نگذارد بی‌کارحسن خوبست که دانسته کند ترک جدل
شوخی فصل بهارست و مرا پای طلبدر نگارست ز بی‌طالعی از رنگ کسل
لیک پنهان نظری هست مرا در چمنیکاین بهارست از آن باغ و چمن رسم و طلل
این همه حسن که بر خویش فروچیده بهارنیست چون حسن طبیعت که مثال است و مثل
شاهد طبع اگر پرده کشد بنمایدلاله و گل به مثل صورت عزی و هبل
جلوه در پرده فانوس طبیعت داردپرتو شمع ابدسوز شبستان ازل
شاهد حسن طبیعت نکشد منت رنگدر بر جوهر ذاتی، چه حلی و چه حلل
صافی طینت آیینه بهار عجبی استکافتابش نکشد منت تحویل حمل
بر گل و لاله این باغ و بهار آفت نیستدیده آینه باید بری از زنگ سبل
دل برین نقش برونی ننهد عاشق حسنندهد خاصیت رفع صداع این صندل
شکرلله که به مصفات فراموشی خویشکرده‌ایم آینه حسن طبیعت صیقل
محو در پرتو شمع چگل خویش شدیمصورت نوعی آیینه نمودیم بدل
زنگ در آینه خاطر همت نگذاشتصیقل خاک در درگه سلطان اجل
درگه پادشه صورت و معنی که بوداعلی چرخ برین در بر قدرش اسفل
پادشاهی که به فرماندهی دنیی و دینحکم تا او به ابد می‌رود از روز ازل
بومحمد حسن بی علی العسکری آنکدو جهان را بود از حشمت او تنگ محل
وسعت عرصه ملک وی از آن بیشترستکه محیط فلکش تنگ درآرد به بغل
آستانش کشد از سجده خورشید صداعپاسبانش شود آزرده ز تعظیم زحل
گرد بر گرد جهان گر کشد از حفظ حصارلشکر حادثه در دهر نیابد مدخل
ساکنان درش از دور چو نظاره کننددوش بر دوش ببینند ابد را به ازل
آسمان از اثر سجده خاک در اوستهندوی پیر که بر جبهه بمالد صندل
چون به شب موکبش آهنگ سواری گیردآفتاب آید و در پیش فتد چون مشعل
راه بر عرض گر افتد زپی افتند براهماضیش از طرفی از طرفی مستقبل
در حریمش که ز استبرق و سندس فرشستاطلس چرخ گلیمی است ولی مستعمل
چرخ هشتم چه کند دامن خود پر اخگردرخور مجلس قدرش نبود این منقل
گر نگردد به مراد خدمش چرخ برینبیم آنست که معزول کنندش ز عمل
آسمان صف نعالیست ز محفل گه اوکه در آن صف نرسد صدرنشینی به زحل
گر به دشت ختن خلق ویش افتد راهمهر دیگر نکند میل چراگاه حمل
تا بود نقل وی، از عقل چه منت کس راپیش خورشید چه حاجت که فروزی مشعل
بیند ار عقل دوم مکتب علمش ترسمکه فراموش کند صحبت عقل اول
تا که شد دایه تقدیر قضا، کم پرورداین چین طفل در آغوش مبادی و علل
مدت جاه و جلال تو خدا داند و بسبه ابد کس نرسیدست و ندیدست ازل
سبب ذاتی پیوند حوادث به قدیمعلت غایی ایجاد تویی از اول
گر نبودی شرف ذات تو منظور قضاتا ابد کارگه چرخ بماندی مهمل
در زمین بوس تو گردون ز قضا سبقت خواستروز اول که شد آرامگهت این مرجل
عقل اول ز کمین بانگ به وی برزد و گفتتو کیی تا که درین سلسله جویی مدخل
این تجردگه قدس است و قدمگاه قدماین سراپرده عزست و حرمگاه ازل
تو کیی تا که درین پرده شوی محرم رازتو کیی تا که درین ذروه کشی رخت امل!
تو توانی که نهی گام به صحرای قدم؟تو توانی که زنی بال تجرد؟ لابل
تو و جنباندن گهواره اطفال حدوث!تو و پروردن احفاد و امانی و امل!
تو و مساحی مطموره کان و سیکون!تو و پیمودن بیغوله لیت و لعل
تو رسن‌تابی مقدار زمان کن که ترانرسد برتر ازین پایه مقدار و محل
رتبه قدر تو این بس که کنی بیگه و گاهدر نهانخانه ماضی رصد مستقبل
چون قضا خجلت وی دید ازین عربده گفتکای سجل بر رخت از بی‌ادبی رنگ خجل
هیچ‌کس نیست درین دایره محروم بهلکه رود کوکب اقبال تو بیرون ز سفل
به تو هم می‌رسد این رتبه عزت فاصبربه تو هم می‌دهد این مرتبه رو لاتعجل
ای فلک رتبه جنابی که ندیدست چو توعقل، این پیر کهن‌سال ولایات ازل
بی‌تکلف نتوان گفت که باشد به قیاسثانی رتبه تو رتبه عقل اول
در قدم گردش افلاک خرد چون تو ندیدخواه از ارباب ملل خواه از اصحاب دول
تو به یک جلوه توانی زدول بردن گویتو به یک نکته توانی که کنی نسخ ملل
در ثنای تو سخن را نرسد غیر گدازهمچو شبنم که به خورشید درآید به جدل
من که باشم که سزای تو کنم فکر مدیحمن که باشم که به عشق تو کنم طرح غزل
این قدر هست که کف بر لب جان می‌آرمتا بود شوق مرا محمل غم بار جمل
گر سرایم نه به قانون ادب معذورمناقه عشق جرس کرده به ناقوس بدل
تا بود حسن عمل رهبر عالم به بهشتتا بود رهزن جاهل ز جنان طول امل
میل فیاض به فردوس درت افزون بادتا ابد این عملش مایه ده حسن عمل