شمارهٔ ۳۳ - در منقبت امام علیالنقی(ع)
ز شوخی نه در دیده آیی نه در برندانم چه سازد کسی با تو کافر
ادای ترا غمزه سرخیل غارتنگاه ترا فتنه پامال لشکر
بلا محو آن کنج چشم مشوشاجل واله آن نگاه محیر
شهادت زه آن کمال مقوسسعادت خم آن کمند معنبر
ز هر جنبش ابروت در تصوررموزات غیبی درآید مصور
خرد گم در اندیشه آن دهان شدندانم چه داری درین نکته مضمر
چو حرف میان تو در نامه آرمقلم گم کند جاده خط مسطر
بگو چون ننالد به خود آن دلی کونشیند در او تیر ناز تو تا پر
فراخ است دامان عیشی که گیردترا یک نفس چون کمر تنگ در بر
به دور رخت شاخ گل در گلستانسراسر گل زردرویی دهد بر
به عهد قدت در چمن بیتکلفخجالت بود جمله بار صنوبر
خرامی به خاک شهیدان خود کنکه تا وارهیم از تمنای محشر
اسیری که محتاج لطف تو باشدسزد گر نشیند ز عالم توانگر
به اقبال خاری چه گلها که چیندمسلمانی من به عهد تو کافر
چه لذت ز اندیشه حور کس راکه نگرفته باشد ترا تنگ دربر
زدی تیرم آسان و دانم که مشکلکبابی توان خورد ازین صید لاغر
من آن مرغ زارم که از ناتوانیبه گوشی نزد نالهام حلقه دربر
گهی در هوای قفس میکنم جانگهی در فضای نفس میزنم پر
مینداز در نالهام گوش خواهشکه بر سفره من کبابست اخگر
نفس برنمیآرم از گرد کلفتکه آهم کند خاک در چشم اختر
اگر خاطرم دامنی برفشاندنگردد دگر جیب مشرق منور
به بال و پر ناله خواهم پریدنشود گر سبکباری ضعف یاور
یکی بر سر این نه ایوان برآیمدرین خانه تا کی نشینم مکرر
سبکروحی من نسیم بهارستکه بر خار بن گر وزد گل دهد بر
سر و برگ آمیزش کس ندارمزنم موج در خویش چون آب گوهر
به یار سفر کرده من که گویدکه ای چشم غربت ز رویت منور
تو چون شعله تا از سرم پاکشیدینشاندی به خاکسترم همچو اخگر
ترا ساخت غربت مرا سوخت دوریتویی گل به دامن منم خاک بر سر
تو زودم فراموش کردی ولیکنخیال تو نام مرا دارد از بر
ترا بر زبان قلم نایم اماغمت کرده نام مرا زیب دفتر
چه درسم که ناخوانده گشتم فرامشچه نامم که نابرده گشتم مکرر
چو در نامه حال دل خود نویسمفشانم کف خون به بال کبوتر
منم بیتو دامن فشانده به ساقیمنم بیتو دل برگرفته ز ساغر
کسی را که یاری نباشد به دامنکشد دردسر گر نهد لب به کوثر
نهال طرب بیتو در باغ خاطردرختی است پژمرده بیبرگ و بیبر
چرا دل نباشد مرا بیتو درهم؟چه سان بیتو خاطر نباشد مکدر؟
نه پایی که گامی نهم بیتو در رهنه دستی که بیتو کنم خاک بر سر
چه سازم که هجران یاران یکدلقضایی است مبرم بلایی مقدر
چه سازم که شد چارهسازی عالمبه بیچارگیهای گردون مقرر
به ما دادهاند اختیاری که داردبه تدبیر گرداب فکر شناور
چو کشتی فرو شد کسی را به دریاتو خواهیش مختار گو خواه مضطر
زنم دست و پایی درین بحر بیبنولی پا به هستی ولی دست بر سر
به پیری رسیدیم و لهو جوانیز خاطر نگردید یک ذره کمتر
به اوهام خود عقل مغرور و غافلکه جهل مرکب دگر، علم دیگر
به خیر و به شر راه بردیم لیکننه تحصیل خیر و نه پرهیز از شر
تمیز بد و نیک کردن چه حاصلچو هرچیز کردیم بد بود یکسر!
همان به که از هرچه کردیم حاصلبروبیم خاطر بشوییم دفتر
به غیر از ثنای امامی که باشدهمه غرق احسانش همه بحر و هم بر
امام دهم آنکه با عقل اولز یک جیب برکرده روز ازل سر
علی نقی هادی دین و دنیاامام خلایق شهنشاه عسکر
درین بحر بیبن نیابی نظیرشکه این نه صدف راست یک دانه گوهر
چه نسبت به افلاک درگاه او راکه خاک درش به ز خورشید انور
برافتد اگر پرده از روی رایشچو خورشید هر ذره گردد منور
به جان مجرد چه نسبت تنش راکه با نور ظلمت نباشد برابر
به درگاه او بار نبود فلک رااگر تا قیامت زند حلقه بر در
کند سایه گر بر فلک کوه حلمشمکعب براید سپهر مدور
نسیمی ز زلفش اگر جلوه گیردپریشان فتد عطسه در مغز عنبر
شمیمی ز خلقش بباید که گرددجهان همچو دامان غنچه معطر
چه وسعت بود کلبه شش جهت راکه در وی نهد جاه او کرسی زر
چه گنجایش آغوش علم بشر راکه تا کنه او را کشد تنگ دربر
اگر شبنم فیض لطفش نباشدنماند نهال امل تازه و تر
وگر ریشه در خاک مهرش دوانددهد بار عصیان گل مغفرت بر
درین آرزو پیر شد نخل طوبیکه در اعتدال هوایش کشد پر
چه فیض است درگاه او را که داردغبار درش جلوه موج عنبر
چه نورست خاک درش را که گردشچو پیرایه صبح باشد منور
نبودی به عالم شب از خاک کویششدی طینت آفتاب از مخمر
حسودش چه شایستگی پیشه داردکه باشد عدم با وجودش برابر
بتابد گر از دور بر روی خصمششود خاطر مهر چون مه مکدر
دماغ فلک پر شد از دود سوداز بس رشک قدرش برافروخت آذر
به هر هفت اندام از رشک جاهشفلک داغها دارد از هفت اختر
نیارد زدن دست و پا گر درافتدبه بحر یقینش گمان شناور
ز طوفان دریای شبهت نداردجز از فکر او کشتی علم لنگر
زهی پادشاه معظم مظفربه فطرت مقدس به طینت مطهر
سپهر یقین را و دریای دین رادرخشنده اختر، فروزنده گوهر
کف دستی از ملک قدر تو ارزدباین هفت کشور نه، هفتاد کشور
بدین ارجمندی که دیدست فرزند؟مرین نه پدر را ازین چار مادر
به خاک تو خورشید افشانده پرتوبه راه تو جبریل گسترده شهپر
ز شوق طواف تو بودی که دیدیرخ یوسف مهر از چاه خاور
به فیض تو محتاج چون مه به خورشیدعقول مقدس نفوس مطهر
به گرد تو گردند افلاک دائمبه راه تو پویند پیوسته اختر
نبودی اگر عکس رویت نبودینه گردون مزین نه انجم منور
درت خانه آفتابست گوییکه در وی شب و روز باشد برابر
کسی کو به خاک درت روز داردحدیث وجود شبش نیست باور
خطوط شعاعی چو گیسوی حوراننموده است خور وقف جاروب آن در
شها، شهریارا، منم آنکه دائمبه مدح تو دارم نفس خشک و لب تر
من و طبع فیاض و ورد مدیحتهمان خاطر عاشق و یاد دلبر
من و خاطری از مدیحت لبالبچو دامان دریای عمان ز گوهر
به رغبت فروریخت تیغ زبانمبه پای مدیح تو تا داشت جوهر
به مهر تو دارم درخشنده خاطربه حرف تو دارم فروزنده دفتر
مرا طالعی همچو خورشید بایدکه سایم به خاک درت چهره زر
ز دنیا و عقبی مرا بس که یک دمکنم مشت خاکی ز کوی تو بر سر
ندارم اگر مایه مهر تو دارمدرین ره که دارد ز من توشه بهتر؟
عمل گر نداریم در راه عقبیهمین بس که علم تو داریم رهبر
ز مهر تو همراه خواهیم بردنمتاع روایی به بازار محشر
در آندم که دستی گریبان نیابدمن و دست و دامان آل پیمبر