شمارهٔ ۳۲ - در منقبت امام محمدتقی(ع)
بیتو به زندان غم هیچ نجنبم ز جازلف تو زنجیر کرد موی به موی مرا
کس به کدامین امید از تو دلی خوش کندعهد ندارد ثبات وعده ندارد وفا
سایه سودای او از سر ما کم مبادزلف پریشان که هست سلسلهجنبان ما
او همه تن کبر و ناز ما همه عجز و نیازای دل خام آرزو او ز کجا ما کجا
روز وصالش نهشت شرم که بینم رخشدل همه تن داغ من من همه داغ حیا
من به چه طالع دگر در دل او جا کنمگریه من بیاثر ناله من نارسا
عمر نماند به کف، یار نیاید به چنگدل نشود ناامید، کام نگردد روا
یار ز ما در گریز، چرخ به ما در ستیزوین دل پر رستخیز خود ننشیند ز پا
از پی ما میکشد عشق کمان ستمبر دل ما میزند غمزه خدنگ جفا
بسکه غم هجر او تفرقه در ما فکنددربر من دل جدا سوزد و داغش جدا
گریه من همچو آب سرو قدش را ضرورخنده او چون نمک داغ دلم را سزا
خنده صبح مراست گریه غم در گلوگریه شام مراست خنده غم بر قفا
میروم از خویشتن، بسته کمر بهر منبوی سر زلف یار نامه به بال صبا
بوی کباب دلم مغز جگر میخوردهان به حدیثم مباد گوش کسی آشنا
رفت ز عیشم شگون کردهام این آزمونرنگ ندارد کنون در کف من این حنا
کس به کدام اعتماد دل به جهان خوش کندعمر چنین بیدرنگ یار چنین بیوفا
کرد ز تاب ستم طاقت من پشت خمگشت ز بس بار غم قامت صبرم دوتا
همچو کباب ضعیف گریه من بیسرشکچون نفس صبحدم ناله من بیصدا
نعمت الوان غم میرسدم دم به دمگه ز نوال ستم گه ز عطای بلا
گرد ره انتظار بوی سر زلف یارآن تن ما را لباس، این دل ما را غذا
حاصلم از خشک و تر اشکی و لخت جگربر سر این ماحضر هر دو جهان را صلا
گریه تلاطم هنر، ناله تراکم اثردیده از آن در تعب سینه از آن در عنا
زورق هستی شکست بس که درین بحر خوردلطمه باد عدم سیلی موج فنا
عشق وجود مرا رونق دیگر فزودخورد مس هستیم غوطه درین کیمیا
چشم عدم روشن از گرد وجود منستعشق به تدریج کرد خاک مرا توتیا
گو بشکن درد عشق یک به یکم استخوانچند کند مغز من ناله نهان در عصا
یک سر مویی نماند در دل من جای عیشچند کند کاوشم ناوک او جابهجا
ریشه امید من، حسرت جاوید منآن یک ازل ابتدا، این یک ابد انتها
حسرت من جاودان، طاقت من ناتوانبار ستم بیحساب تاب و توان بینوا
ای به هلاک دلم، بسته کمر بر میانوی به فریب دلم ریخته دامان بهپا
از پی آزار جان، دست جفا بر میاندر ره امید دل، پای وفا در حنا
بهر گریبان دل، دست تطاول درازوز پی دامان وصل، طول امل نارسا
بیغمت اوقات من، جمله به باطل گذشتدر غم بود و نبود، در سر چون و چرا
تخم محبت ز تو در ته خاک عدمخرمن مهر و وفا از تو به باد فنا
قاعده دوستی، ضابطه دشمنیآن ز تو ناقص اساس، وین ز تو محکم بنا
هم ز تو ناقص عیار، نقد دغا و دغلهم ز تو بیاعتبار، سکه مهر و وفا
دور نگردی به سهو، یک نفس از خاطرمبا همه بیگانگی، چون سخن آشنا
تاب و توانم دگر، در غم و حسرت نماندبه که برم زین الم، بر در شاه التجا
شاه زمین و زمن سرو بهار چمنرنگ گل و یاسمن، بوی شمال و صیا
قرت عین رسول چشم و چراغ بتولفخر نفوس و عقول، نقد علی رضا
هم شرف بوتراب، هم خلف بوالحسنهم لقب او را تقی، هم صفت او را تقا
گلشن امید را خار رهش شاخ گلدیده خورشید را خاک درش توتیا
تا که نهاد آشیان بر سر دیوار اوشد به سعادت مثل سایه بال هما
دامن خود را فلک، گرد از آن کرده استتا کف فیاض او پر کندش از عطا
درگه او را به خواب بیند اگر آفتابهست دگر تا ابد این سرو آن متکا
دامن اگر برزند خیمه اجلال اوهشت بهشت برین، دیده شود برملا
روضه پرنور او، بین که ببینی عیانهر طرفش آفتاب جلوهکنان چون سها
درگه او ارجمند، قبه او سربلندمنظر او دلنشین، عرصه او دلگشا
خاک درش را اگر سرمه کند آفتابشب نشود بعد ازین پرده روی ضیا
سایه دیوار وی همچو بهشت برینکم نکند چارفصل، جلوه فیض هوا
عرصه صحنش به حسن به ز بهار و چمنجلوه گردش ز فیض به ز شمال و صبا
بر در او گر نهد چهره زرد آفتاببر رخ گلشن زند سیلی موج صفا
گر کند از خشت وی ماه فلک کسب نورشب پس ازین نشنود طعنه روز از قفا
عرصه او بس وسیع، قبه او بس رفیعآن ز ازل تا ابد، این ز سمک تا سما
گر ز قضا و قدر، بهر جلای بصرگردی از آن خاک در سرمه مه تیره را
تا ابد ایمن شدی از سبل انخسافوز ازل ایمن بدی، از رمد انمحا
دانه شبنم اگر بسپردش حفظ توگوهر دندان شود در دهن آسیا
عرصه جاه ترا وهم بگشت و نیافتنه اثر از ابتدا، نه خبر از انتها
شرق زمینبوس تو، قد فلک ساخت خمعلت پیری نبود، موجب این انحنا
خلق تو گر خاصیت فاش کند در چمنبعد شکفتن گلش غنچه شود از حیا
شبنم لطف تو گر یاد گلستان کندکم نشود چارفصل جلوه نشو و نما
بحر کفت گر دهد مایه ابر بهارخوشه پروین شود، حاصل برگ گیا
در صدف گل شود، قطره باران گهردست ترا گر سحاب یاد کند در سخا
زود تواند گذشت در هنر از آفتابگر نظر تربیت کم نکنی از سها
کفر اگر رخ نهد بردرت ایمان شوددر دو جهان کس ندید خوشتر ازین کیمیا
بیضه بیضا نهد شبپره در آشیانگر اثر تربیت عام کنی چون هما
دفتر علم ترا، هفت فلک یک ورقگلشن خلق ترا هشت چمن یک گیا
ای به کمال شرف گوهر یکتای دینوی به جمال خرد لمعه نور خدا
عقل نخستین ترا، دایه علم و ادبعلم لدنی ترا، میاه فهم و ذکا
پرتو رای تو گر پرده گشاید ز روینور تجلی شود ظلمت جهل و شقا
گر ز ضمیرت کند مهر فلک کسب نورماه دهد همچو روز، دیده دل را جلا
پیش ضمیر تو گر سجده کند آفتابافکند از نور روز بر کتف شب ردا
بوسه روحالامین وقف کف پای تستدرخور هر دست نیست نازکی این حنا
خنده صبح شرف از نفس پاک تستغنچه تبسم نکرد جز ز نسیم صبا
غنچه پژمردهایست خاطر فیاض لیکاز نفس پاک تو دارد امید نما
تیره ز افعال من نامه اعمال منعاقبت حال من نیست به غیر از رجا
پر ز گنه دفترم، تیره رخ اخترمخاک عدم بر سرم، گر ز تو نبود رضا
مهر تو در جان و دل، تخم تو در آب و گلنیستم از خود خجل، در ره مهر و وفا
من سگ کوی توام، واله روی توامزنده به بوی توام، همچو فنا در بقا
گرچه گنه کردهام، نامه سیه کردهاممدح تو شه کردهام مایه روز جزا
از گنه بیحساب مهر تو دارم جواببس بودم این صواب معذرت هر خطا
گرچه ندارم هنر، مهر تو دارم اثرهیچ نخواهم دگر، مایه همین بس مرا
تا به قضا و قدر، هست ره خیر و شرباد به دامت قدر، باد به کامت قضا