گنج

شمارهٔ ۳۱ - مطلع پنجم

۱۸۶ بیت
خلاف رأی تو بر عقل آن چنان دشوارکه کس به فرض محال از خدا شود بیزار
به فضل مرتبه ممتازی از عقول و نفوسچنان که نور نظر در میانه انوار
نسیم مهر تو در باغ اعتقاد ضرورچنانکه در چمن توبه آب استغفار
ز خلق خویش تو در رنج و خلق در راحتدر آب کشتی و مردم در آن میان به کنار
عدم نفوذ نمی‌کرد در مسام وجوداگر ز حفظ تو بودی زمانه را دیوار
چو آفتاب خورد غوطه آسمان در نورگر ارتفاع پذیرد ز درگه تو غبار
سپهر را نکند جز صلابت تو لگامزمانه را نکند جز مهابت تو چدار
فلک به حکم تو می‌یابد از قضا اجریزمین به امر تو می‌گیرد از فلک ادرار
دهد رواتب ارزاق خلق روز بروززمین که حاصل جود تو کرده است انبار
مطیع حکم عطای تو حارسان جبالوکیل دست جواد تو خازنان بحار
عقول کامله را از ضمیرت استمدادنفوس قادسه را از علومت استظهار
نهد رضای تو بر پشت چرخ توسن زینکند نهیب تو در بینی زمانه مهار
برای حمله اثقال کارخانه تستقضا که کرده سماوات هفتگانه قطار
شهاب چرخ برین سرکشیده می‌آیدکه تا به بزم تو یابد چو شمع استقرار
چو شمع بزم ترا بیند ایستاده ز دورز انفعال به باد فنا رود چو شرار
گر آسمان همه تن آفتاب گردیدیبه روضه تو مشابه شدی ولی دشوار
ور آفتاب به چرخ نهم شدی بودیشبیه تو چو شوی بر سمند قدر سوار
تبارک‌الله از آن نازنین سمند که هستبه گاه جلوه چو طاووس مست در رفتار
چو برق کوه‌نورد و چو باد بحر سپرچو شعله در حرکات و چو فتنه در آثار
سمند شوخ مزاج تو شعله پروازیستکه جز نگاه ترا دست کم دهد به چدار
به‌گاه پویه ملایم رود چنان در راهکه آب نغمه مگر می‌رود به جدول تار
سبکروی که نیابد به غیر آسایشبه فرض اگر به‌رگ جان کند چو ناله گذار
اثاره‌ای ز پیش دود دوده صحراشراره‌ای ز سمش برق خرمن کهسار
چو شعله وقت فراز و چو قطره گاه نشیبچو عشره خوش حرکات و چو جلوه خوش رفتار
چو نبض معتدلش جست‌وخیز متناسبچو نشئه در رگ دل‌ها دویدنش هموار
گهی چو رنگ عدویت پریده در عالمگهی چو نام نکویت دویده در اقطار
به‌روی برگ گلش گر گذر فتد بدودسبک چنانکه دود موج خنده بر لب یار
بود ز گرد شتابش عبیر بر دم و یالبود ز خون درنگش به‌پا و دست‌نگار
نزاکت گره دم چنانکه پنداریکه آب نغمه گره گشته است بر رگ تار
چو عمر مدت غفلت سوارش از نرمیرسد به منزل و آگاه نیست از رفتار
به‌گاه دو ز عرق‌نم نمی‌دهد کفلشکه شعله را ننشسته است ژاله بر رخسار
اگر به پست و بلند زمانه‌اش تازیچنان رود که نجنبد علاقه دستار
هلال نعل که گر بر سپهرش انگیزیفتد ز پویه به چرخ چهارمش چو گذار
چنانکه آینه بر روی ماه نو گیرندهلال زار شود آفتاب آینه‌وار
صریر خامه کاتب به وصف سرعت اودود به جاده مسطر چو نغمه بر رگ تار
به پشت وی نتواند نشست کس جز توکه غیر نور نگردد کسی به شعله سوار
خدایگانا دارم جدا ز خاک درتچنان دلی که به حالش جهان بگرید زار
چو شمع بارگهت روشنست سوز دلمشبانه‌روز که روز منست هم شب تار
به یاد جوی روان روز و شب در آن فردوسمرا ز دیده روانست اشک لیل و نهار
فراق صحن و خیابان مشهدم داردز صحن چرخ و خیابان کهکشان بیزار
فلک ندانم ازین پس دگر چه خواهد کردبه من شود اگر از تازه باز کینه‌گذار
فکند دور به‌زاری از آن درم یارببه روز من بنشیند فلک به‌زاری زار
دو دست بی‌تو به‌سر می‌زنم چه چاره کنمکه رفت کار من از دست و دست من از کار
شمار کار خود از روزگار برگیرمبه دامن تو زنم دست چون به روز شمار
فلک ز رشک بمیرد چو درگهت بوسمچه خوش بود که برآید به یک کرشمه دو کار
اگر رسم به وصال درت عجب نبودبر آسمان ز زمین می‌رود همیشه غبار
اگرچه دوری از آن خاک در ضروری بودکه هست دوری خورشید ذره را ناچار
ولیک دارم امیدی که از توجه توتن ضعیف من آنجا شود به خاک مزار
به هرکجا که شود خاک این تن زارمفلک اگر کشدم پیش آرزو دیوار
گمان به بال و پرشوق آنقدر دارمکه ذره ذره به سوی تو برپرد تن زار
بدان خدای که در ملک نیستی یکسرمتاع معرفتش ریختست در بازار
بآن نهفته که در هرچه بنگری پیداستبدان ندیده که پر کرده عالم از دیدار
بآن قدیم که در دور باشی از قدمشازل دوان به دیار ابد برد زنهار
بدان حکیم که در کارگاه قدرت نیستبه‌عون حکمتش ایجاد ذره بیکار
بدان علیم که در عرض جلوه‌گاه ظهورز علم اوست ازل تا ابد یکی طومار
بدان کریم که از نیم رشحه بنشاندز دشت عصیان چندانکه خاستست غبار
بدان رحیم که در موج‌خیز رحمت اوگناه هر دو جهان همچو خس فتد به کنار
بدان حلیم که برروی ما نمی‌آردبه ناسپاسی چندانکه می‌کنیم اقرار
بدان غفور که در هر نفس فروشویدسیاهرویی ما را به آب استغفار
به صانعی که دهد مشت خاک را دانشبه مبدعی که دهد موج باد را گفتار
به قادری که به پیش محیط قدرت اوزمان ازل به ابد نقطه‌ایست از پرگار
به نور او که باو روشن است ظلمت و نوربه فیض او که بدو خرم است جنت و نار
به لوح او که گشاید به روی جان دفتربه کلک او که نویسد به لوح دل اسرار
به امر او که باو ملک عقل گشت آبادبه نهی او که ازو راه نفس شد هموار
به جود او که نه افلاک را به یک جوششز نیم قطره برانگیخت چون ز بحر بخار
به ستر او که ز چشم نظارگان سپهربه روی زشتی اعمال ما کشد دیوار
به عفو او که ببخشد گناه و نگذاردبه زیر بار خجالت خمیده قامت زار
به فضل او که به ما از بهشت و حور و قصورجزای طاعت ناکرده می‌نهد به کنار
به قهر او که ز بیمش شکسته رنگ خزانبه لطف او که به یادش شکفته روی بهار
به خشم او که به هیچش زبانه ننشیندمگر ز قطره اشک دویده بر رخسار
به وصف او که در آغوش نطق تن ندهدمگر هم او به زبان اثر کند اظهار
به کنه او که نقاب از جمال نگشایدمگر به حجله علمش که هست آینه‌دار
به شبه او که ندیدست عقل صورت اومگر به بتکده وهم بر در و دیوار
به راه او که ز خار قدم دماند گلبه شوق او که به راه نفس فشاند خار
به عشق او که خرد ذره را به خورشیدیبه وصل او که برد قطره را به دریا بار
به پله‌پله تجرید و سلم توحیدبه پایه‌پایه معراج احمد مختار
به رهروی که کند عقل خار راهش رابه جای دسته گل زیب گوشه دستار
به خواجه‌‌ای که پی حفظ، جبرئیل امینچو عنکبوت شدش پرده‌دار بر در غار
به سروری که شرف در پناه او بردندز سروران دو عالم مهاجر و انصار
به صفدر صف هیجای لافتی الاکه در قلمرو دین هم سرست و هم سردار
به موج جوهر تیغش که شاهدان ظفربه گرد چهره برندش به جای طره به کار
به چین ابروی خشمش که از مهابت اواجل به سایه شمشیر می‌برد زنهار
بدان سفینه عصمت که جز به رهبریشکسی ز ورطه حیرت نمی‌رود به کنار
به پاکدامنی آب گوهر عصمتکه پای شبهه به گردش نکرده است گذار
به فیض یازده گلبن که این دو گلبن راعلیست آب روان و بتول گلبن زار
بدان چهارده نخل بلندسایه فکنکه هست گلشن عصمت از آن همیشه بهار
به پایه تو که افلاک را شمارد ننگبه سایه تو که از آفتاب دارد عار
به مدحت تو که پهلو نمی‌دهد به سخنبه نعمت تو که تن در نمی‌دهد به شمار
به قدر خیمه جاهت که آسمان بلندبه دامنش نتواند نشست همچو غبار
به درگه تو که نام سپهر گیرد پستبه روضه تو که حرف بهشت گیرد خوار
به راه کوی تو کش بال‌گسترند ملککه پا نهند به صد ناز بر سرش زوار
به حسرتم که ز وصف تو می‌تپد بر خویشبه طاقتم که ز نام تو می‌رود از کار
به صبر من که ز آوازه می‌شود معزولبه ضعف من که زاندازه می‌شود بیمار
به این دمم که بگیرد ز صحبت همدمبه این غمم که بمیرد ز دیدن غمخوار
به رغبتم که به سامان ترش کند حرمانبه محنتم که پریشان‌ترش کند تیمار
به فرقتم که نمایان‌ترش کند دوریبه حسرتم که فراوان‌ترش کند دیدار
به داغ من که بگیرد ز نام مرهم رویبه درد من که به داروی کس ندارد کار
به غربت سفر «اهبطوا» ز درگه قربکه بازگشت ندارد در او یکی ز هزار
به زورقی که برای نجات طوفانیمیان لجه طوفان گشوده است کنار
به ذوق بلبل گلزار آتش نمرودکه شعله شعله گلش می‌دمید از دستار
به چشم بستن امید پیر کنعانیکه بوی پیرهنش تازه می‌کند گلزار
به عزتی که به یوسف رسید در ته چاهکه شد به پله معراج در شرف طیار
به حسرتی که زلیخا بهار کرد خزانبه رحمتی که خزانش گرفت بوی بهار
به حرف عشق که دارد کلیم را الکنبه بوی عشق که گردد مسیح از او بیمار
به ناز حسن که آید به گوش «ارنی» گویز «لن ترانی» او ذوق مژده دیدار
به دست صبر که هرگز نمی‌رسد به عنانبه پای شوق که آید برهنه بر سر خار
به حرف عقل که نشنیده می‌کند دلگیربه درس عشق که ناخوانده می‌شود تکرار
به کاردانی حسن و به ساده‌لوحی عشقبه شوق شعله بی‌صبر و آهنین دیوار
به زود سیری وصل و گرسنه چشمی هجربه ناگواری کام و به ناگزیری کار
به لذت دم آبی که در دهان آیدگه مشاهده کنج لب مکیدن یار
به تنگ‌گیری امید و دلگشایی یأسبه خاکساری عجز و به نخوت پندار
به شرمگینی حسرت به ترزبانی میلبه ناتوانی حیرت به لذت دیدار
به بردباری تمکین به سرگرانی نازبه پرده‌داری ناموس و دیده‌بانی عار
به کبریای تحمل به طمطراق شکوهبه احتراز متانت به احتمال وقار
به برگشایی آغوش مرگ یعنی تیغبه قامت اجل ایستاده یعنی دار
به نخل صورت شیرین که شد به معجز عشقبه آب تیشه فرهاد سبز در کهسار
به رشد ناقه لیلی که راه وادی وصلبه پای گمشدگی برد تا به منزل یار
به حق این همه سوگندهای کذب‌گدازکه جز به قوت صدق است حمل آن دشوار
که گر مراد دو عالم جدا ز خاک درتنهد زمانه جزای صبوریم به کنار
چنان به کام جهان آستین برافشانمکه برفشاند دامن کسی به مشت غبار
اگر فلک ندهد کام من ز خاک درتبه نیم ناله برآرم ز هفت چرخ دمار
ز وصل دوست چه گل چیند آنکه از حسرتبه پای او نفس واپسین نکرد نثار
جدا ز درگهت این صبر هم از آن کردمکه هست در کف شوقم گلی از آن گلزار
دمار اگر ز فلک برنیاورم زانستکه راضیم ز بهاران کنون به بوی بهار
فلک مرا ز خراسان از آن به دور افکندکه در عراق کند گرم یوسفم بازار
هوای روضه پاک تو رخصتم زان دادکه داشت درگه معصومه قمم در کار
کدام درگه درگاه نقد آل بتولکه می‌کند فلک اینجا به بندگی اقرار
نهال گلشن موسای جعفر کاظمکه داده چرخ به دستش کفالت تو قرار
سمی بضعه پیغمبر آنکه دست قضانهاده چون تو گلش بهر تربیت به کنار
عراق از شرف خاک اوست فخر جهانقم از صفای عمارات اوست چون گلزار
چراغ روضه عالیش سبع سیارهغلام گنبد زیبایش تسعه دوار
به گاه جوش زیارت درین خجسته حریمفرشته راه نیابد ز کثرت زوار
شهاب نیست که می‌ریزد آسمان هرشبز نقد خویش برین بارگاه بهر نثار
ولیک یک‌یک از آن ریزد این تنک مایهکه کم مباد شود نقد و ماند از ایثار
به جنب شمسه او آفتاب را چه محلبه پیش آینه نتوان به باد داد غبار
فلک به زیر زمین مهر پرورد هر شببدان هوس که برابر کند به او یکبار
چو روبروی کند با ویش به وقت زوالز شرم همسریش بر زمین زند ناچار
چنان ز عکس عمارات او صفا عامستکه فیض دیدن گل می‌دهد نظاره خار
عموم فیض به حدیست اندرین کشورکه سبزه درنظر آید ز دیدن زنگار
در او ندیده کسی هیچ امتیاز فصولکه هست سبزه و گل از بهار تا به بهار
چه جلوه است که شمشاد قامتان دارندمگر بهشت برین است این قیامت زار
ز بس ندای قم آید پی طواف درشبه گوش مردم این شهر از صغار و کبار
از آن سبب ز قضا از پی تشرف خلقبه قم ملقب گردید این خجسته دیار
ز فیض بی‌عدد خاکبوسی حرمشز بس طبیعت من صاف گشته آینه‌وار
به حجله‌گاه خیالم ز عکس عالم غیبرموز غیبی نقش است بر در و دیوار
زدود صیقل موج هوا چو آینه‌اشگر از جفای اعادی به دل نشست غبار
چه فیض‌ها که نبردم از این خجسته مقامچه کام‌ها که ندیدم درین ستوده دیار
یکی ز جمله فیوضات این مقام اینستکه مشت خاک من اینجا به کیمیاست دچار
چه کیمیا، شرف خدمت مربی روحچه کیمیا، اثر صحبت مروج کار
اگرچه عالم عالم در و گهر آوردز بحر خاطر، غواص فکرتم به کنار
هنوز شور سخن در سرست زآنکه بوددلم به مدحت استاد مایل گفتار
جهان فضل و کمالات صدر شیرازیکه خاک خطه شیراز ازوست فیض آثار
فلک به مکتب فضلش ز تخته خورشیدبسان طفل گرفتست لوح زر به کنار
ستاره نیست برین سطح نیلگون چندینکه صفحه‌ایست پر از عقدهای خامه نگار
سپهر منصفش آورده تا که بگشایدکلید فکرت این حل مشکل اسرار
گه بیان چو نشیند به مسند تدریسرموز معنی می‌خیزد از در و دیوار
گه افاده معنی به مسند تعلیمچو شرح و بسط نماید غوامض افکار
ز استماع معانی بود تلامذه راز بس گهر صدف گوش پردر شهوار
قلم به کف چو نشیند که تا کند تحریررموز غیبی و اسرار عالم انوار
بود قلم به کف وی غلامکی غواصکه از میانه دریا در آورد به کنار
بنازمش که غزالان دشت معنی راچنین حریص شکاری همی بود در کار
ربوده است به چوگان فکر گوی کمالبلی رباید صد گو چنین یگانه سوار
کجاست بوعلی و آن فظانت و دقتبه پیش فطرت او تا کند به عجز اقرار
گر او مروج آثار علم می‌نشدیهمی بماندی نامی ز علم عنقاوار
چنان فصیح بیانی که گاه تقریرشعجب اگر نکند درک صورت دیوار
ارسطویی همه دارد ولی ز فقر و فناارسطویی که ندارد سکندری در کار
چو او که دارد شاگرد مخلص یکرنگ؟چو من که دارد استاد مشفق غمخوار؟
متاع کاسد من زو گرفت نرخ بلندرواج یوسف من کرد گرم ازو بازار
کنون جدا ز تو ای پادشاه دنیی و دیندرین دیار بدین روضه دارم استظهار
ولی همان ز درت کم نمی‌کنم امیدکه هست از کرمت آرزوی من بسیار
دراز شد سخنت همچو درد دل فیاضبه ختم کوش که ان الملال فی‌الاکثار
خدایگانا شد بیست سال افزون‌ترکه این قصیده مرا می‌خلد به خاطر زار
سروده بودم ازین پیش نغمه چندیکه کم ز ناله بلبل نبود در گلزار
ولیک همت سرشار من برینم داشتکه خون تازه‌تر از گل چکانم از منقار
اگرچه خون نوا تازه می‌چکد ز لبمبه نیش حسرت دیرین گشودم این رگ تار
میی ز نشئه عرفی به ساغرم کردندوگرنه من که و تاب و تحمل این بار
شراب شیشه شیراز خورده‌ام اینستکه ناله‌ام شده از مستی این چنین سرشار
روان بلبل شیراز شاد باد که منبه طور ناله او بس فزوده‌ام اطوار
جواب ترجمه‌الشوق چون ز اعجازستخطاب معجزه‌الشوق خواهد از احرار
چو این قصیده به کام دلم تمامی یافتخدا کند که دران روضه با دل افگار
به مجمعی که بود نسخه قضا و قدربه محفلی که بود آبروی عرض شمار
به دست نسخه مدح و به لب ترانه عشقبه دیده گریه شوق و به سینه ناله زار
دهم ز سوز درونی برون ز دل این خونکنم به ناله زاری روایت این اشعار
که آتش افتد در جان نقش و فرش حریمکه آب گردد در چشم صورت دیوار
به جز رضای تو چون کام دل نمی‌دانمحدیث جایزه هرگز نمی‌کنم اظهار
متاع مهر تو هرگز مباد کم ز دلمکه هست مایه سودای من درین بازار