شمارهٔ ۳۰ - مطلع چهارم
فغان ز کجروشیهای چرخ ناهموارکه هیچگونه ندارد به راستی سروکار
به گردش فلک امید استقامت نیستجز اعوجاج نیاید ز طینت پرگار
ز من شنو که کجی جزو معنی فلک استز کج نهاد مجویید راستی زنهار
ستاره نیست فلک را که این کهن خیمهز کهنگی شده سوراخها در او بسیار
ز بسکه بار مظالم به دوش اوست مدامقدش خم است چو قد کسی که دارد بار
بس است ای فلک، آزار بیدلان تا کی؟ز توسنی نشدت خسته خاطر هموار؟
مرا اراده به دست تو دادهاند اکنونکجا روم؟ چه کنم؟ من پیاده و تو سوار
مترس اگر به غلط کار عیش راست شودکه کج نمیشود اندوه را سر پرگار
تو کج نهادی و من راستگو، نمیدانممیان ما و تو آخر چگونه افتد کار!
چه شد که انس به هیچ آفریده نگرفتمکه من غریبم و این مردمان غریب آزار
هرآنچه بوی وفایی نیاید از چمنشمگیر یار که یاری نیاید از اغیار
ز هرچه رنگ فنا دارد اندرین گلشنمجوی انس که وحشت فزون کند مردار
چگونه وحشت کس در جهان نیفزایدکه این خرابه دیاریست خالی از دیار
درون پرده ندانم که دارد آمد و شد!که گرد هست ولیکن پدید نیست سوار
به اهل دل چه عجب مهربان فتاده فلککه زخم غنچه نخارد مگر به ناخن خار
چنان رمیدهام از بخت سایهپرور خویشکه دیو درنظر آید مرا ز سایه یار
سپهر منکر جورم نمیتواند شدکه زردرویی انکار میکند اقرار
هزار شکوه مرا از فلک بود هردمولی نیارم از آنها یکی کنم اظهار
چگونه کس کند اظهار شکوهای کز ننگز شرم گفتن آن رنگ بشکند گفتار
همین بس است شکایت ازو که کرد مراجدا ز روضه عرض آشیان فیض آثار
فریب این جو گندم نما از این فردوسبرون فکند چو آدم مرا به زاری زار
به خاک خواری از این روضه طالع پستمچنان فکند که بر آسمان رسید غبار
نه روضه بلکه جهانی ازین فلک بیروننه روضه، بلکه بهشتی ازین جهان بهکنار
زمانه در طرف وی چو جاده از منزلسپهر در کنف وی چو سایه دیوار
جهان سته در آن رحبه یک جهت ز جهاتسپهر تسعه در آن عرصه قطری از اقطار
نشیب پیش فراز وی این نشیب و فرازیسار پیش یمین وی این یمین و یسار
گرفته با همه وسعت مکان به عالم تنگچنانکه صورت عالم به دیده در ابصار
کنند گرد سرش دور دایرات فلکمحیط عالم کونست و مرکز ادوار
من از صفای هوایش همین قدر دانمکه یا بهار بهشت است یا بهشت بهار
چنین که منفرد افتاده است در رفعتفلک چه حد که به او دم زند ز قرب جوار
خمیده ماند فلک بسکه کرد قامت خمپی تواضع این بارگاه فیض آثار
به پیش شمسه او آفتاب میلرزدچنانکه طفل سبقخوان به پیش مکتبدار
به جنب روزن او آفتاب را چه محلکه او ز چرخ کند ناز و چرخ ازین انوار
به نیم خشت زر خود چو چرخ مینازدچرا ننازد ازین جنس گنبدش بسیار!
به پیش طاق وی ار هشتم آسمان نبودهزار کوکب قندیل از چه یافت قرار!
به دور وی خط زرین کتابه نیست که هستنوشته نسخه علم قضاش بر دیوار
چنین عمارتی امکان نبست تا ز قضاستزمانه قابل تعمیر و آسمان معمار
فلک شبیه وی افتاده است و تا به ابدبدین مناسبت او را بلند شد مقدار
اگر به معنی وی صورتی بنا خواهندجهات کون و مکان را چو نیست این معیار
مهندسان معانی مگر به فرض کنندبه سطح چرخ نهم نصب پایه پرگار
ز فیض ظاهر و باطن توان یقین دانستکه یک درش به بهشت است و یک درش به بهار
سپهر میشود آنجا به چاکری قایلزمانه میکند آنجا به بندگی اقرار
بلی چهگونه نگردد زمانهاش ممنونبلی چهگونه نباشد سپهر منتدار
که هست بارگه خسرو زمین و زمانکه هست پردهسرای شه صغار و کبار
خدایگان دو عالم امام جن و بشررضی ارض و سیما و رضای لیل و نهار
امام ثامن و ضامن علی بن موسیکه هست خاک درش کحل دیده ابصار
تبسمش به لب لطف و چین بر ابروی خشمیکی بهار خزان و یکی خزان بهار
ز بس ز عدل وی از پا فتاده فتنه مستنمیتواند برخاستن ز خواب خمار
زبس به عهد وی آسوده روزگار حروندلش نداد که از خواب خوش شود بیدار
در آستانه او آفتاب ز آمد و شدبهغیر درس زیارت نمیکند تکرار
نباشد ابر که از جوش زایران درشنشسته چرخ برین را غبار بر رخسار
بلی غبار درش را طراوتیست ز فیضکه ابر رحمت ازو مایه میبرد هموار
محاسبان خرد در حساب بخشش اوکرور را نشمارند در عداد شمار
شهی که پایه مقدارش از گرانقدریبود ز کرسی شش پایه جهانش عار
شهی که مسند جاهش به بام عرش کندتکبری که به فردوس عاشق دیدار
فروغ پایه تختش به سطح چرخ نهمعیانتر است که بالای کوه شعله نار
شهنشهی که اگر باج بر زمانه نهدتهی کنند خزاین همه جبال و بحار
کند به منع درشتی اشاره گر به فلکزمانه همچو کف دست میشود هموار
نهیبش ار به رجوع زمانه امر کندبه قهقرایی از امسال بگذراند پار
ز خدمتش چو نشست این یک آن دگر برخاستدو بندهاند سیاه و سفید لیل و نهار
ز بندگان سرای وی اسود و ابیضدو چاکرند یکی از حبش یکی ز تتار
مجره نیست فلک را که طوق بندگیشفکنده است به گردن ز نقره زنگیوار
از اینکه باعث آزار او شده انگورز تاک دست قضا سرنگونش کرده به دار
بود به عهد شمیم بهار خلق خوششفلک ز عطر لبالب چو طبله عطار
نسیم خلقش اگر بر چمن وزد دزددنفس ز عطر گل و یاسمن، مشام بهار
اگر ز خاک درش آبرو برد گلشنغلاف غنچه شود ناف آهوی تاتار
ز بوی زلف عروسان خلق او پیچدبه خویش طره سنبل ز رشک در گلزار
صلای عیش زند چون بهار عهد خوششنگار بسته برآید ز شاخ دست چنار
اگر ملایمتش آب در چمن بنددز نازبالش گل رنجه میشود سر خار
به حکم نهی ابد امتناع حسبه اوبه گرد دختر رز شیشه میکشد دیوار
کند چو حکم فسردن به شعله آوازز بیم خشک شود خون نغمه در رگ تار
محیط علمش اگر موجور شود افتدتخیلات دو عالم چو خار و خس به کنار
به دقت نظر دوربین تواند دیدبه یک ملاحظه امروز عرض روزشمار
نگاه دور رسای وی از شکاف ازلکند مطالعه در نامه ابد اسرار
مکان مفترق او راست فردی از افرادزمان متصل او راست سطری از طومار
جهان فانی اگر با عدو گذاشت چه غممقرر است فکندن به پیش سگ مردار
به یک قبیله بود خصم با وی از چه عجبکه هست خویشی نزدیک نشئه را به خمار
زمانه مهلت خصمش به اختیار دهدچنانکه مهلت کفار قادر جبار
ندامت است فزون آنقدر که مهلت بیشخمار در خور مستی همی کشد خمار
سفینهایست ولایش که فوج فوج عقولبرد ز ورطه حیرت نفس نفس به کنار
ز موریانه تشکیک ایمن است آن دلکه گرد معتقدش اعتقاد اوست حصار
خرد به مطلع پنجم به من مسامحه کردکه درس عشق مدیح ترا کنم تکرار