گنج

شمارهٔ ۲۹ - مطلع سوم

۱۸ بیت
مرا دلی است ز درد فراق یار و دیارتمام گریه حسرت تمام ناله زار
اگر به سیر چمن کم روم سبب آنستکه نیست ماتمیان را به بزم عشرت بار
مرا که سینه ز داغ ستم گلستانستچه لازمست کشیدن کرشمه گلزار
هزار صحبت رنگین‌تر از می است مراچرا کشم ز پی باده دردسر ز خمار
زمانه از پی پامال کردنم پروردکه نیست این گل پژمرده قابل دستار
ز سینه شعله‌فشان خیزد آه من که مدامنفس ز کوره حداد جوشد آتش‌وار
سرم ز مغز تهی، همچو کاسه تنبورنفس ولیک پر از خون ناله چون رگ تار
به غیر طفل سرشگم نه هیچ‌کس که مراغبار هجر دمی پاک سازد از رخسار
نباشد این همه باران که پیش دیده منعرق ز چهره خجلت فشاند ابر بهار
چه منت از مه و خورشید می‌کشم که بس استفروغ گوهر اشکم، چراغ در شب تار
میان فوج بلا آنچنان گداخته‌امکه قطر دایرة درد شد تنم ناچار
چرا برای غم انگشتری ز زر نکنم؟تنم که زرد و ضعیف و دوتاست از غم یار
دلم چو کوه به خود از نشاط غم بالیداگرچه بار غمم جسم کرد زار و نزار
به روی بسترم از بسکه استخوان شکندمدام ناله ز پهلو کنم چو موسیقار
به دفع فلسفیان گو کلامیان بکنندجواز خرق فلک را ز آهم استفسار
ز بس که خوی به هجران شده مرا ترسمکه آرزو نشود دیده را دگر دیدار
فلک ز گردش خود باز استد ار شایدکنون که کرد جدایی میانه من و یار
به شکوه فلکم گر زبان گشاده شودسخن ببایدم از سر گرفت دیگر بار