گنج

شمارهٔ ۳ - در نعت رسول اکرم(ص) و وصف معراج

۱۳۳ بیت
ترا که مهر سپهری نزیبد ای دلبرکه همچو ماه شوی با کم از خودان همسر
ترا ز دور تماشا کنم که چون خورشیدفروغ مهر رخت خیرگی کند به نظر
دل مرا ز تو عشق تو بس بود حاصلبلی به پرتو خور اکتفا کنند از خور
دلم ز شوق خدنگ تو آنچنان بالیدکه تیر ناز تو بنشیند اندرو تا پر
به خون من مکن آلوده دست و دامن راکه نیست زخم ترا نیم جان من درخور
فرشتگان به سرت چون مگس هجوم آرنداگر به خنده گشایی لبان چون شکر
کنون که عرصه خوبی مسلم است ترایکی به جلوه درآ ای نگار سیمین بر
ز نور عشق دل غیر چون شود روشن!ز چاک سینه چو او را نه روزنست و نه در
به دل چو مهر تو باشد چه می‌کنم جان را؟دو پادشاه نمی‌گنجد اندرین کشور
غنی ز مهر سپهرم که هست در دل منغمت سپهر و تو خورشید و داغ‌ها اختر
دلم شکستی و خونم ز دیده می‌ریزدعجب که شیشه شکست و چکد می از ساغر
به بند غصه چه داری دل مرا؟ بگشایچه شد ز زلف تو؟ گو باش یک گره کم‌تر
دلم ز خون شده لبریز غنچه‌سان بارینسیم لطفی اگر نیست، زخم جان‌پرور
به جای یک گره افتاده صد گره در آنبسی عجب نبود قدر دل ندانم اگر
مرا که جز سر زلف تو آشنایی نیستبسان دشمن تا کی بپیچد از من سر
چه طالع است ندانم که دایم از خونمبرای کام دل دشمنان زنی ساغر
کمی چه داشت جفای تو کز پی جورمزمانه نیز به امداد چرخ بسته کمر
مرا برای تسلی چو طفل می‌گیرندگهی جفای تو، گه جور آسمان در بر
ز بیخودی به دو دستم گرفته می‌دارندز جانبی غم و، اندوه جانبی دیگر
ز بس به تنگم از اوضاع این جهان خرابپی خلاصی ازین تنگنای خوف و خطر
چو ذره جای کنم هر زمان به پرتو مهرمگر برون فکنم خویش را ز روزن خور
یقین برون شدمی از جهان اگر نه مرانگاه داشتی امید طوف پیغمبر
مرا زمانه بیفکند تا که برداردز خاک، لطف شهنشاه دوستان پرور
بهشت خود به در خانه‌ام دوان آیداگر روم به در خانه سر و سرور
خدا یگان جهان شاه خطه ایمانسپهر عالم جان پیشوای جن و بشر
شه سریر نبوت محمد عربیکه خاک درگهش افلاک راست کحل بصر
به پیش لطف عمیمش چه بندگی چه گناهبه دوستی سگان درش چه خیر و چه شر
به یاد شکر لطفش هر آنکه زهر خوردبه خاک پاش که یابد به ذوق طعم شکر
کسی که خوی به تریاک مهر او داردز زهر معصیتش نیست هیچ‌گونه خطر
اگر نه شوق طواف درش بود خورشیدعجب عب که برون آورد سر از خاور
تو چون لوای شفاعت به محشر افرازیکه سایه بر سر مردم کنی ز تابش خور
عجب که سایه به کس افتد آن زمان کز تاببه سایه تو خزد آفتاب هم مضطر
عبث مباد شود آفرینش دوزختو گر شفیع شوی بر جهانیان یکسر
شفاعت تو حریص و من اندرین حیرتکه از شرافت آزادی تو در محشر
ندامتی که بود لازم گنه‌کارانمباد زاهد بیچاره را کند مضطر
تو لطف خویش نپوشی و ترسم از شرمتگناه‌کار شود بر گناه راعب‌تر
چه شد که رایت علمش گذر کند به فلککسی که مهر تواش نیست هادی و رهبر
همان سیاه گلیم است تیره روز چو جهلبه فرض غوطه‌خورد خصمت ار به چشمه‌خور
نسیم لطف تو در باغ اگر وزد شایدز سرو (و) بید دگر خلق برخورند ثمر
بر معدل انصاف تو ز غایت صدقکه هست منطقه آسمان فضل و هنر
بود معدل گردون ز بس کجی و خلافبسان منطقه در پیش او گسسته کمر
نه بی علامت حکمت روان برات قضانه خود مخالفت قدرت تو حد قدر
کمینه امت تو صد چو موسی عمرانکهین غلام جنابت هزار اسکندر
عقول کامله را از تو معنی عرفاننفوس ناطقه را از تو داب خلق و سیر
کمینه پایه قدر تو موضعی که ز عجزبریخت در ره او جبرئیل را شهپر
شبی که برق تجلی به هفت چرخ زدیاگر نسوخت چرا شد به رنگ خاکستر؟
شبی که آمده‌ای از برش ز کف خضیبفلک هنوز ز غم دست می‌زند بر سر
فضای عالم قدس تو عرصه‌ایست که نیستدر او خیال خرد را مجال راهگذر
خوش آن سفر، خنک ان راه کز شرف بودیمسافرش تو و مقصد خدا، عروج سفر
دلیل جذبه و، محمل قطار هفت فلکپیاده شاطر روح الامین، براق استر
چه سان براق؟ براقی چو باد در جولانکدام مرکب؟ در ره ز برق چابک‌تر
فلک به پیش دمش گوی در خم چوگانزمین به زیر سمش گرد در ره صرصر
چنان سریع رجوعی که هر کجا تازددرآید از ره پیش از خط نظر به نظر
خور از مشابهت جبهه‌اش بلند اقبالمه از مناسبت نعل او بلند اختر
به زیر ران تو آن بادپای برق دواستبراق نام ولی هست برق سیر و سیر
فلک به زیر سمش سرشکسته جست بروناز آن بود ز شفق دامن وی از خون تر
سبک روی که نیابد به قدر ذره گزندچو نور باصره گر جلوه‌ای کند به نظر
گه عروج به معراجت ای شه کونینز بس شتاب که کرد از فلک چو برق گذر
به غیر یک پایش نارسیده بر گردونکه از نشانه نعلش هلال مانده اثر
شبی برآمده بر دور آسمان و هنوزدونده در پی او از شتاب شمس و قمر
گواه سرعت او بس بود شب معراجکه بازگشت و همان می‌تپید حلقه در
اگرچه بود بسی تند لیک ماند به جاچو پا نهادی بر لامکان ز روی ظفر
براق ماند و پر جبرئیل نیز بریختبه موضعی که به نعلین پای رفتی بر
سخن دراز شد ای فکر یک زمان بنشینبه عرض حال بیارای ختم این دفتر
بزرگوار شها؛ واقفی که چرخ اثیرچه‌سان به مردم دانا به کینه بسته کمر
نهال فضل نماند به باغ دهر به جابه فرض مانده اگر هم، به جا نه برگ و نه بر
فلک به دامن محنت نهد به دایگی‌اشهر ان نتیجه که زاییده مادران هنر
چنین که می‌گزد، اطوار مردمی همه راچنان که از همه مردم رسد به مرد ضرر
به دیده داشتن مردمان چنان باشدکه کس به خانه خود پرورش دهد اژدر
چو جورها که نکرد آسمان ز روی نفاقبه اهل فضل ز ابنای انس و جن یکسر
خصوص با من سرگشته کز وفور جفانه سر ز پای کنم فرق و هم نه پای از سر
هزار خار شکسته به پا مرا از جورگلی به سر زده‌ام تا ز گلستان هنر
ز بس گداخته‌ام، شخص استخوان شده‌امز جور گردش این بد نهاد، چون مرمر
توجهی ز سگان در تو می‌خواهمکه پشت پای زنم بر جهانیان یکسر
به نیم جو نخرم مهر آسمان و زمینگر التفات توام نیم جو شود یاور
به خاک پای تو سوگند می‌خورم اولکه هست تاج سر سروران جن و بشر
دگر به سلسله فیض اول و آخربرم ز گردون سوگند نامه را برتر
به صانعی که ز قدرت چهار مادر رابه صنع خویش بخواباند زیر هفت پدر
ز ازدواج پس آنگه به هم رسانیدهنتیجه‌ای که قضا نام کرده نوع بشر
ازو که مبدع اشیاست سر زد این حرکتپس آنگهش به ارادات لم یزل ز قدر
به نردبان تنزل فرو فرستادهکه تا به پله آخر نمود، جای و مقر
ترقی‌اش چو به معراج قدس فرمودهبه پهلوی خودش آورد و کرد پیغمبر
به ذات واجب و آن اقتضای هستی عامبه فقر ممکن و آن بود از عدم کمتر
به آن وجود که سرچشمه وجود آن استبه آن عدم که به اطلاق نام کرده به در
بدان مراتب هستی که از مشیت شدیکی مقدم ازین و موخر آن دیگر
بدان تجرد خالص که عقل را دادهبری ز شایبه خست مواد و صور
به عقل نورانی و به نفس روحانیبه طبع جسمانی و به حسن آینه‌گر
به بی‌ثباتی و سرگشتگی چرخ نهمبه ساده لوحی وی از نقوش نفع و ضرر
به آن احاطه عامش به عالم اجرامکه از تصرف وی نیست نیم ذره به در
به چرخ هشتم و آن برج‌های پهناورکه کنده‌ای شده هر یک به پای صد اختر
به آن کواکب سیاره کز مکارهشانبه هیچ جای به جز درگه تو نیست مقر
به فقر ماه نو آن کو ز مفلسی هر ماهپی تواضع خورشید خم نموده کمر
به سوز عنصر نار آن لطیف گرم مزاجکه یاد می‌دهد از سینه‌های پر ز شرر
به سیر باد و سراسیمگی اوضاعشکه دایم است چو احوال عاشقان مضطر
به لطف آب و به پاکیزگی گوهر اوکه هست زندگی کاینات را مصدر
به تیرگی و به افتادگی عنصر خاککه پایمال جهان است و برندارد سر
به یک وجود و دو عالم، سه بعد و چارارکانبه پنج حس و به شش جانب و به هفت اختر
به هشت روضه و نه چرخ و ده مجرد خاصبه نفس ناطقه و پس عرض دگر جوهر
به خنده لب جدول به چین ابروی موجبه کوزه پر بحر و به حلق تشنه برّ
به سبزی چمن و تازه‌رویی گلشنبه تلخ کامی حنظل به عزت نوبر
به خنده‌های گل و گریه‌های بلبل زاربه داغ لاله به درد بنفشه از عبهر
به خوش تبسمی غنچه و به خنده گلبه تر زبانی سوسن به رنگ نیلوفر
به چین ابروی دریا و تیره‌روزی ابربه سرکشی شهاب و به طلعت اختر
بایستادن دیوار و سرنشینی سقفبه تنگی دل روزن به روگشایی در
به پنبه‌کاری برف و به شیشه‌سازی یخبه مهره‌بازی‌های تگرگ و رقص مطر
به صبح پرده برانداز و شام برقع‌پوشبه روز روی سفید و شب سیه پیکر
به چرخ گردی آه و جهان نوردی اشکبه گریه‌های شب هجر و ناله‌های سحر
به الفتی که بود دیده را به خونریزیبه نفرتی که بود خون دیده را ز جگر
به رغبتی که بود زلف یار را به شکنبه خنده‌ای که بود لعل یار را به شکر
بدان نگاه که در نبمه راه برخوردشنگاه فتنه برانگیز یار عربده‌گر
به قطره‌ای که به مژگان رسیده برگرددز بیم عربده جویی تندخو دلبر
به تار رشته جانی که از کشاکش دردچو سبحه در گرو صد گره بود پیکر
به لطف عام تو ای شهریار کشور دینبه رحمت تو که عامست همچو پرتو خور
به شیر بیشه مردانگی علی ولیکه حفظ دین تو کرده به ذوالفقار دو سر
به آب گوهر عصمت که دامن شرفشز نسبتت شده دریای یازده گوهر
به آن دو قطب سپهر امامت از پی همبه حق تسعه دواره بعد یکدیگر
به حق اول و آخر به ظاهر و باطنبه مبدأ و به معاد و الست تا محشر
به حق این همه سوگندهای خرد و بزرگکه عرض آن نفزودت به غیر درد سر
که گر فلک کندم استخوان تن همه خونوگر به تیر شهابم هدف کند پیکر
چو سقف کهنه اگر بر سرم فرود آیدوگر ببارد سنگ ستاره‌ام بر سر
به دهر هر سر مویی که راست یا کج هستکند به جان منش همچو تیر یا چو تبر
به نیم ذره نکاهد به دل هوای توامبه هیچ رو نروم از درت به جای دگر
چو نیم ذره ز لطف توام بود همراهبه زور دست همی بشکنم سر مه و خور
چو لطف عام توام در پناه خود گیردچه حد که یک سر مو کم کند ز من اختر
زبان شکوه درازست و طبع شوق فضولبه خلق خویش که از بلفضولیم بگذر
درازی سخنم مطلب مرا کم ساختولی چو لطف تو داند نهفتنش بهتر
بریده بود سر رشته سخن لطفتاشاره کرد که هان راه مدعا بسپر
چنین قصیده غرا که سر زد از طبعمز من نبود که لطف تو شد مرا یاور
ظهیر و انوری استاد طبع من بودندزدم ز یمن مدیح تو تخته‌شان بر سر
کمال فخر همی کرد از طبیعت خویشکه برده است قسم‌نامه را به گردون بر
رسانده بودم سوگندنامه را به کمالکه برد لطف تواش یک سپهر ازو برتر
سپهر غاشیه‌ات تا همی کشد بر دوشقضا به خادمیت تا که هست یار قدر
مخالفان ترا دوش زیر بار گناهموافقان ترا چون قضا قدر یاور