شمارهٔ ۲ - در توحید
ای مخترع این نه فلک دایره سان راوی تربیت از لطف تو اشخاص جهان را
کس نیست که پر جیب و بغل نیست ز احسانتا جود تو در باز گشادست دکان را
تا شیر کند در گلویش دایه لطفتچون طفل، گشودست گل باغ دهان را
لطف تو حکیمی ست که از یک نظر لطفخاصیت اکسیر دهد طبع دخان را
اوصاف ترا ناطقه چون سوسن آزادگویی ز پی نطق نیاورده زبان را
چندان که نظر می کنم از لطف تو زادندهر ذره ز ذرات زمین را و زمان را
در جاده کنه تو در منزل اولدر لای فرو رفته قدم راهروان را
عقل عملی در رهت از زور عبادتانداخته تیری و تپاییده نشان را
عقل نظری روی ز دریای تو شسته استلیکن به کنارست و ندیده است میان را
گویند که مصنوعی عالم چو یقینی استیابد خرد از فکر و نظر صانع آن را
آخر نه هم از عالم مصنوع بود عقل؟مصنوع به صانع ز کجا برد نشان را!
بهتر ز وجودش چه توان گفت به برهاناثبات خداوند زمین را و زمان را
غیر از تو چو کس نیست چه گویم ز شریکتتوحید همین بس که ببندیم دهان را
ارکان وجودات دو عالم ز تو زادندای رکن حقیقی تو سراپای جهان را
خود پیش خودی حاضر و عالم همه از توانکار چنین دانش حد نیست زبان را
پامال ملامت شدهاند اهل تجسمچون ذات تو ایجاد نموده است مکان را
چون رشته وهم است به راه شرف توپابندی کمپایگی اجزای زمان را
ای آنکه کنی دعوی دانش نتوانیکز معرفت خویش دهی نطق بیان را
جهلست نه علم انکه به اوهام و خیالاتخواهی کنی اثبات خداوند جهان را
از عقده تسبیح تو کاری نگشایدگر مرد رهی ساز گره رشته جان را
از ثابت و سیاره به جز عقده نیایدخاکت به نظر به که ببینی دبران را
با سوختنت کار نیفتاده ندانیاحوال دل سوخته سوختگان را
مستانه ببین در رهش از سلسله موجزنجیر به پا رقصکنان آب روان را
بر دار شدن گام نخستین به ره اوستپر طعنه مزن قالب منصور وشان را
ای هستی فانی شدگان در ره شوقتوی نام و نشان هر دل بینام و نشان را
هم عشق تو و عاشق و معشوق همه تودانا تو و دانسته تو این راز نهان را
در ساغر اجساد که ریزد می ارواح؟ساقی تو و میخانه تویی باده جان را
در راه تو آن گمشده بیدل و دینمکز ننگ نیارم به زبان نام و نشان را
از سرمه تحقیق جلای بصرم بخشچندان که کنم فرق یقین را و گمان را
چندان می بیتابیم از فیض ازل دهکز وی چو کنم تر لب لبتشنه جان را
فیاض چو پرسد ز من این مسئله گویمکز علم خبر نیست سیه مست عیان را