شمارهٔ ۱ - در توحید
ای بر فراز مسند الاّ گرفته جایک لقمه کرده هر دو جهان را به کام لا
باهستیت ز حبس عدم کس نمیجهددر گل گرفتهای در زندان ماسوا
تا چهره از دریچة الاّ نمودهایعارض نهفته هر دو جهان در نقاب لا
اندوده روی هر دو جهان را به لای نفیالا که کرده صافی ودردی ز هم جدا
دالان لا به در نبرد ره به هیچ سویگر رهروی به جاده الاّ درآر پا
در شش جهت مجو خبر از زنده ای که نیستجز استخوان مرده درین دخمه فنا
لاف وجود دم زدن از شرکت است و بساز لااله فهم مکن غیر ماسوا
آب بقا به جدول الاّ روان ببیناندوده گیر روی دو عالم به لای لا
ای آب روی گلشن هستی جمال تووی پرده جمال، ترا کثرت ضیا
عشقت فکنده عرصه آفاق زیر پیحسنت گرفته هستی کونین رونما
با حسن پرده سوز چه مستوریی کندرویی که از نهفتگی افتاده برملا
این عشق شیر زهره چه بر خاک می تپددر عرصه ای که حسن فروچیده کبریا!
دامان کبریا به دو دست فناگرفتعشق به خون تپیده که مردست و مرد تا
چون آفتاب حسن ازل تیغ برکشددر کف سر بریده کند جلوه هما
کونین چیست؟ تیره غمامی و نور توچون آفتاب تافته در پرده عما
چندین هزار پرده و حسن تو بی نقابحسن تو آشکار و تو در پرده خفا
فانوس پرده رخ شمع است، لیک هستاز نور شمع پرده فانوس را ضیا
هجده هزار عالم و یک عالم آفرینآیینه صد هزار و یکی آینه نما
بیننده را ز ضعف بصر حاجت اوفتدهر دم به عینکی که دهد دیده را جلا
کونین عینکی است خردمند را به چشمبهر نظاره رخ بی چون کبریا
در کارخانه تو رحایی است آسمانبر آب کبریای تو گردنده این رحا
فوج عقول و خیل نفوس آسیاب بانوین توده غبار در او گرد آسیا
در عقل برملاتری از بوی در گلابدر حس نهفته روی تر از رنگ در حنا
ذات تو پر مقید اثبات عقل نیستنفی دو عالم است ثبوت ترا گوا
این پهن دشت پست که داد این چنین قرار؟وین خرگه بلند که کرد این چنین به پا؟
گرنه به قدرت تو بدی ارض را قرارورنه اراده تو شدی ممسک السّما
گرد زمین خفته نشستی به روی چرخپشت فلک به خاک زمین گشتی آشنا
خر پشته سپهر برابر شدی به خاکخاک زمین غبار شدی بر رخ هوا
فعل تو جوهر و عرض و عقل و نفس و طبعقولت دلایل و حکم و حجّت و هدا
مبدع ز تو مکوَّن و حادث ز تو قدیمواجب به تست ممکن و هستی به تو فنا
هم از صور منزّه و هم صورت الصوّرهم از غرض بری و غرض جمله خلق را
یا مبدء المبادی و یا علت العللهم مبتدا تویی همه را هم تو منتها
جز ذات کاملت لمن الملک فی الوجود؟جز علم شاملت لمن الحکم فی القضا؟
با هیچ کس نه ای و جدا از تو نیست کسدر هیچ جا نه ای و تهی نیست از تو جا
هستی نماست هستی غیر و تمام نیستهستیت هستی است ولی نیستی نما
سنگی که می فتد ز سر کوه بر زمینگردی که می رود ز ته پای بر هوا
هر ذره ای که جلوه کند در شعاع مهرهر قطره ای کز ابر به حسرت شود جدا
برقی که می جهد ز رگ تیره فام ابرابری که هم ز خنده برق است در بکا
شاخی که از وزیدن با دست در سماعمرغی که از دمیدن برگست در نوا
هر غنچه ای که دم زند از تنگی نفسهر نوگلی که وا شود از سیلی صبا
رویی که از پریدن رنگست در شکستمویی که از شکستن افزایدش بها
هم آب در روانی و هم باد در روشهم سنگ در گرانی و هم موج در شنا
این جمله شکر جود تو دارند بر زباناین جمله سر به سوی تو دارند در دعا
نه، بلکه جمله شکر تواند و سپاس توحمدند و مدحتند و ثنایند مرترا
حمدست هر چه مشعر تعظیم منعم استگر جوهرست و گر عرض و صوت یا صدا
معنی است رهنمای مطالب به هر کلامدر گوش لفظ از پی معنی است آشنا
چون هر چه هست پرتوی از فیض ذات تستسوی تو هر چه هست خرد راست رهنما
ما را چه حد که حمد تو گوییم و شکر توهم خود ترا رسد که کنی خویش را ثنا
لیک از زبان ماست که بر خویش کرده ایاین شکرها که ریخته از ارض تا سما
سر می نهد به سجده شکر تو بر زمینسنگی ز کوه اگر فتد و برگی از صبا
حکم تراست ممتثل امر ترا مطیعهم بحر در تلاطم و هم کوه در صدا
چرخ از تو در تحرک و خاک از تو در سکونماه از تو در تنور و مهر از تو در ضیا
مور از تو در شکنجه خاکست دانه یابکرم از تو در میانه سنگست در چرا
هم نطفه در رحم ز تو اجری خور نصیبهم دانه در مشیمه خاک از تودر نما
در چوب تر ز تو بدن مرده راکفندر خاک خشک از تو تن زنده را غذا
شبنم کتان فکنده به مهتاب برگ گلکش هست نازبالش حفظ تو متکا
از قالب رونده کنی پشم در کلاهوز بوتة دمنده نهی پنبه در قبا
در خار زهردار نهی چشمه عسلوانگاه در عسل نهی از لطف خود شفا
در برگ و بار سبزه تر تا گیاه خشکهر رنج را شفا ز تو هر درد را دوا
یا محیی العظام اذا کانت الرفاتیا منشی النفوس اذا کانت الهبا
یامن یحرک النفس اذ کان قد سکنیا من یجدد البدن اذ کان قد بلی
یا کاینا وجود قدیم الی الابدیا باقیا بقاء دوام بلا فنا
لا ورقه تساقطت ام حبه نمتالا و فی خزائن غیبک علمها
علمت محیط جمله و ذاک هوالقدرقبل از وجود جمله و ذاک هوالقضا
ما غیر رحمت تو نداریم موتمنما غیر درگه تو نداریم ملتجا
ما بنده و خلاف رضای تو حاش حاشجز تو نه التجا به در جز تو لا و لا
فیاض خود تویی و منم بنده ضعیفخورشید خود تویی و منم ذره هبا
گر خوانیم فانک فعال ما تریدور رانیم فانت قدیر لما تشا
لیکن چو رحمت تو وسیع است ای منلیکن چو فیض لطف تو عامست اینما
فلئن رحمتنی فبفضلک بلا عوضو لئن رددتنی فانا المستحق ذا
یارب به فضل خود که بیامرزیم گناهیا رب به لطف خود که ببخشائیم خطا
یا شافع المشفع خیرالمشفعینوالناصر المکرم بالنصر والاخا