شمارهٔ ۴ - در نعت حضرت رسول (ص) و وصف مرقد ایشان
دلا تا چند خود را فرش این نُه سایبان بینییکی بر سطح این کرسی برآ تا عرش جان بینی
سپهرت آشیان آمد تو بر روی زمین تا کیچو مرغ بال و پر برکنده از دور آشیان بینی
به کنعان تعلق همچو یعقوب از نظر بگذرکه بی یوسف ستم باشد که روی این و آن بینی
نظر بربندتا از هر بن مو دیدهور گردیزبان بربند تا خود هر سر مو را زبان بینی
دو قوت در نهاد تست ادراکی و تحریکیکه از یک دانش آموزی و از دیگر توان بینی
دو بال خویشتن کن این دو قوت را درین زندانبه پرواز اندرآ تا آشیان خود عیان بینی
تو پرکم دیده خود را درون این قفس یک رهبه پرواز آی تا خود را همای پرفشان بینی
چو مرغ آشیان گم کرده از خود در هراسستیببینی فرّ خود چون خویش را در آشیان بینی
تو کوتهبین عجایبهای خلقت را ندیدستیفلک را این فلک دانی جهان را این جهان بینی
در آن وادی که مردان الهی راه پیمایندفلک رااندر آن وادی چو گرد کاروان بینی
درآ در عالم عقلی که آنجا این دو عالم رانبینی هیچ و گر بینی دو پایه نردبان بینی
خطوط شش جهت را چون نقط بر یک طرف یابیکرات نه فلک را همچو مرکز در میان بینی
جهانی کاندر آن خود را ز هر علت بری یابیجهانی کاندر آن خود را ز هر تهمت امان بینی
جهانی کاندر آن گر سنگ یابی لعل و زر یابیجهانی کاندر آن گر خار بینی گلستان بینی
به هر وادی که بخرامی سراسر کام دل یابیبه هر موضع که بنشینی همه آرام جان بینی
نه یک کس را در آن کشور غمی برگرد دل یابینه یک دل را در آن وادی جز از شادی تپان بینی
نه منت بر کسی باشد نه ممنون کسی باشیدر آن هر دل که بینی چون دل خود شادمان بینی
گهی قد و سیانت میزبان کام دل باشندگهی بر خان خود روحانیان را میهمان بینی
هم ارواح مقدس را به عشرت میزبان باشیهم اشخاص مجرد را به عزت میزبان بینی
چو یادآری از آن منزل که بودی روز چندانیبه رحم آید دلت از هر که شاه و شهربان بینی
وزین مهمانی و مهمان نوازیهای این مردمچو یاد آری ز خجلت چون عرق خود را روان بینی
به مهمانخانه خاص الهی گر شرف یابیز بس غیرت نمیخواهی که خود را در میان بینی
نیابی در میان خود را ولی کام ابد یابینبینی خویش را لیکن بقای جاودان بینی
رهی داری در آن عالم نه بس دور و دراز آنجانمیخواهی در این عالم که سود خود زیان بینی
یکی پا بر سر تن نه که راه جان پدید آیدبه زیر پی درآور نفس تا رخسار جان بینی
به یک گامی که برداری به نزل میرسی لیکنضرورست اینکه پیش از راه از منزل نشان بینی
نشان شرعست و دیدن علم، رفتن ترک خود کردنچو کردی ترک خود خود را در آن عالم نشان بینی
بدون شرع و دانش گر بدین ره پی سپر گردیهمه دزدان دین یابی همه غولان جان بینی
عمل بی علم نبود جز به کام اژدها رفتنچو بی دانش بود اعمال اژدرها دمان بینی
ولیکن علم را هم بی عمل کامی روا نبودچه سان بینی شجاعی را که بی تیغ و سنان بینی؟
چه تیراندازیی آید از آن پر لاف تیرافکنکه لافش در میان اما نه تیرش در کمان بینی
به قدر آنچه میدانی عمل کن دانه میافشانکه کشت این جهانی حاصلش را آن جهان بینی
ملک از گفته میزاید بهشت از کرده میخیزدقصور و حور و غلمان کشته دست و زبان بینی
شراب ارغوانی دانش و آثار آن یابیطعام جاودانی نیت و اخلاص آن بینی
عمل تنها نمازو روزه نبود مرد معنی راکه این را حرز جان دانی و آنرا حفظ نان بینی
ز حج آوازه خواهی وز غزا نام ونشان جوییزکاتی گردهی یک عمر منت را ضمان بینی
عمل باشد تقرب جستن و فرمانبری کردنبه هر کاری که از دانش رضای حق در آن بینی
تو با دست آنچه میکاری به چشمش آبیاری کنکه بیآب ار فشانی دانه کشت خود زیان بینی
تواضع کن به مردم با کسان افتادگی پیش آرکه این افتادگی ها را به گردون نردبان بینی
نماز از بهر آن معراج مومن شد که هر ساعتنهی سر بر زمین و خویش را در آسمان بینی
برون کن از ولایات دل خود کبر و نخوت راکه با نخوت ملک را همچو دیوی در میان بینی
بران از ملک تن فرماندهان خشم و شهوت راکز ایشان شعله این نور قدسی را دخان بینی
برانگیزد بخارات هوس چون لجه شهوترخ خورشید جان در گرد ظلمتها نهان بینی
چو دریای غضب گیرد تلاطم, کشتی دل رابه گرداب تحیر چون دل دزوخ تپان بینی
ز اوباش طبیعت آید او از فتنه آشوبیکه ملک سینه ویرانتر ز حال عاشقان بینی
وزین صحرانشینان هیولی آید آن جرئتکه در شهر یقین آشوب ترکان گمان بینی
بیا از مادت بگسل تعلقهای خواهش راکه در بازار محشر جمله صورت در دکان بینی
ز ظاهر پی به باطن میتوان بردن اگر مردیکه برهان را چو دریابی ز قرآن ترجمان بینی
اگر خواهی ازین یک پله هم برتر توانی شدکه ظاهر در حقیقت عین باطن بیگمان بینی
اگر هم در گذشتی زین منازل منزلی داریکه عنقا گشته طاووس بقا، در آشیان بینی
بهشتی داری و در دوزخی آسوده حیرانمکه زر در خانه در خاک و تو گرد کاروان بینی
بهشتی در حقیقت خویش را دوزخ نمودستیدرین اندیشه بیجا که این یابی و آن بینی
تعلق بگسل از خواهش که از دوزخ امان یابینقاب از خود برافکن تا بهشت جاودان بینی
به بوی گل درین دیرینه خارستان چه میپوییسری در جیب بر تا گلستان در گلستان بینی
ازین مطموره فردا و دی گر پا نهی بیرونازل را تا ابد یک جا دو طفل توامان بینی
گه آهوی ازل را در چراگاه ابد یابیگهی گاو زمین در کشتزار آسمان بینی
ازین صحرای وحشت روی نه درکوی جمعیتکه دورافتادگان خویش را یکجا ستان بینی
یکی زین ملک خود بینی به ملک بیخودی بگذرکه اینجا هر چه گم کردی در آن وادی نشان بینی
خلیل آسا درآ در آتش عشق و تماشا کنکه خود را هر سر مو همچو شاخ ارغوان بینی
فریبت داده رنگینی ظاهر چشم دل بگشاکه بر آیینه جان رنگ این ظلمت عیان بینی
مشو مغرور آرایش جلا ده چشم معنی راکه رنگینی ظاهر را نهنگ جان ستان بینی
تو ظاهر بین باین شکل و شمایل مانده در حیرتچه خواهی کرد اگر روزی جمال جاودان بینی!
درین بیغوله هستی چه حس از آب و گل زایدکه خود را در هوایش هر زمان آتش فشان بینی
گذر در مصر معنی کن که در هر کوچه از غیبشمتاع حسن یوسف کاروان در کاروان بینی
ز حسن معنوی دان پر توی افتاده بر ظاهرکه چندین حسن آب و رنگ و بو در خاکیان بینی
به رنگ لاله و گل در صفای لعل و گوهر بینکه آب دست استاد طبیعت را روان بینی
ز رنگ آمیزی حسن گلستان طبیعت دانکه رنگی بر عذار زاده دریا و کان بینی
جمال ذاتی نفس نباتی بین و حیوانیاگر طاووس و طوطی گر گل و گر ضیمران بینی
جمال نفس نطقی جلوهگر میبین و حیران شوچو ناز و عشوه و غنج و دلال دلبران بینی
وزین یک پرده برتر شو ز حسن نفس کلی دانکه گردش بر فلک یابی و نور از اختران بینی
جمال عقل کلی بر تو ظاهر میتواند شدبه چشم عشق اگر در وجد و شوق آسمان بینی
تامل کن به چشم سر جمال لایزالی راکه عقل کل در آن واله چو عقل مردمان بینی
همه از پرتو انوار حسن لایزالی داناگر در خار گل یابی اگر در جسم جان بینی
نداری چشم معنی بین که در طومار هر خاریحدیث حسن آن گل داستان در داستان بینی
تو نتوانی شکستن این طلسم رنگ ظاهر رامگر در خود ز زور عشق روحانی توان بینی
به نام عشق میباشد غریو کوس فتح اینجااگر نه مرد عشق آیی درین میدان هوان بینی
چو افریدون عشق آید به میدان، هر سر مو راکه بر تن داری از مردی درفش کاویان بینی
مجردوار پا در کارزار نفس نه کانجاز عریانی بر اسب غازیان برگستوان بینی
فروتن شو به قصد سربلندیها که از عزتدرین میدان سر افتادگی بر آسمان بینی
تقدم جو مشو ور اتفاق افتد چنان میکنکه گر در صدر باشی خویش را در آستان بینی
سر گردنکشی در خاک میکن کاندرین مجلسهمیشه دست رد بر سینة گردنکشان بینی
کدورتهای دوران را جلای زنگ دل میدانکه صاف آیینه از خاکستر روشنگران بینی
زر ناقص عیاری از گدازی نیستت چارهچه لازم کاین گداز از انفعال امتحان بینی
غش هستی ببر از نقد خویش امروز اگر خواهیکه فردا چون طلای دهدهی خود را روان بینی
وجود خود چنین کاندر مکان بستی عجب دارمکه در خود بال پرواز فضای لامکان بینی
پر افشانی نیاری در هوای لازمان کردنکه خود را بال و پر بر بسته در دام زمان بینی
همای اوج لاهوتند مردان خدا تا کیتو در ناسوت، نحس چرخ و سعد اختران بینی
همای عقل بر سر سایه گستر بین چه حالست اینکه بهر جغد سودا کاسه سر آشیان بینی
ترا لذات عقلی بهتر از لذات جسمانیکه این را در تغیر یابی آن را جاودان بینی
ز راحتها همان بهتر که بیرنج و تعب یابیز نعمتها همان بهتر که بیکام و دهان بینی
وجود استخوان دایم به کار از بهر مغز آیدچه بدبختی تو بی دانش که از مغز استخوان بینی
ترا در طاعت حق گر نظر بر حور و غلمانستعجب دارم که حسن آفتاب از فرقدان بینی
برای قرب شاهانست روی پاسبان دیدنتو خورسندی ز قربشه که روی پاسبان بینی!
به جنت وعده فرمودن ز نقص همت ما دانکه گلخن گلخنی را به زباغ و بوستان بینی
به قدر همت خود هر کسی اجر عمل یابدبهشت وحور عین را تا چسان دانی چنان بینی
ز جنت هر کسی چیزی تصور میتواند کردیکی قرب و لقا بیند تو لحم طیر و نان بینی
یکی از حور انس و از فواکه بهره دانشتو آنها جمله را سرمایه فرج ودهان بینی
قیاس آن ز معراج پیمبر میتوان کردنکه تو عمامه و ریش و ردا و طیلسان بینی
نبینی یک حقیقت را هزاران اسم میباشد؟که در مفهوم هر یک اختلافی در میان بینی
به قدر فهم ها شد اختلاف نام ها زانستکه در قران گهی بر آسمان نام دخان بینی
به ما بر منت جانست ایزد زا زنان دادنحکیمش روح حیوانی و تو بر سفره نان بینی
به نزد حکمت اندیشان معنی در لسان شرعتجرد را به عریانی محشر ترجمان بینی
سبکروحی بود در کار پرواز تجرد راترا مشکل که بار خود ازین ارکان گران بینی
اگر بال خود از گرد چهار ارکان بیفشانیبه شاخ سدره خود را چون ملایک آشیان بینی
چرا دامن ز ارکان و ز آثارش نیفشانیکز ارکان است اغلالی که هم بر کافران بینی
ترا فیاض، پرآشفته دیدم دل غمین گشتمازین مشتی نصیحت گونه کز دل بر زبان بینی
نه و عظم بود مطلب نه نصیحت زین زین نواسنجیولی در دل چو دردی هست بر لب هم فغان بینی
تو این الفاظ را دودی شناس از آتش معنیچو اتش در سرا پنهان بود دودش عیان بینی
ترا خود نیست آن حالت که جز محسوس دریابیوگرنه دایم این خون از بن هر مو روان بینی
مگو واعظ، که واعظ را نفس افسرده میباشدکسی کاغشته در خونش سراپا از بیان بینی
مخوانش ناصح، آن از دفتر دل نکته پردازیکه نوک خامهاش چون تارمژگان خون فشان بینی
به تحریک حکیم غزنوی این نالهها کردمبه آهنگی که مرغی را به مرغی همزبان بینی
خموشی این زمان فرض است دانشمند معنی راکه گر چون جان سبک گوید تو چون جسمش گران بینی
مرا این گفتگو با مردگان زنده دل باشدوزین مرده دلان زنده مهرم بر دهان بینی
به بی دردی قیاس دردمندیها چنان باشدکه خواهی حال طوفان دیدگان را در کران بینی
قیاس میکنی با حال خود احوال مردم راتو در آیینه میبینی که عالم گلستان بینی
تو خود کاسودهای آشوب عالم را چه میدانیبه حال من ببین تا فتنه آخر زمان بینی
غزل خواهی دو مصرع از دو بیت خود کنم مطلعکه روح بلبل شیراز را هم شادمان بینی