گنج

شمارهٔ ۲۶ - در منقبت امام موسی کاظم(ع)

۷۶ بیت
ز تاب شعشه آفتاب در سرطانتنور گرم فلک جدی را کند بریان
ز تاب خور، دم فواره در میان حیاضشدست چون نفس اژدها شراره فشان
ندانم آه که آتش‌فروز شد که دگرجهان چو سینه عشاق گشت آتشدان
نفس کسی نزد از سوزش حرارت دلکه همچو باد نزد دامنی بر آتش جان
ز تاب خور کره نار شد فضای هوادرو به جای سمندر طیور در طیران
شعاع مهر چو نی سوزد اندرین آتشچه جای آنکه کنی نسبتش به گرمی آن
زبان‌خویش برون کرده شعله از گرمانهاده سینه به ریگ از حرارت آب روان
مکن دم سردی ز باد هم کان نیزز تاب مهر به هر جانب است گشته دوان
به جای باد گرفتم دم مسیح بودکه ناوزیده به کس آتشش فتاده به جان
شود چو آتش و افتد به خرمن یعقوباگر ز مصر نسیمی وزد سوی کنعان
دم هوا چو دم مرده برنمی‌آیدز تاب مهر نفس‌گیر گشته شخص جهان
ز تاب گرما آن موجه نیست دریا راکه پوست شد به تنش خشک و چین فتاد برآن
ز شغل خویش چنان بازمانده‌اند اشیاکه ابر هم نکند یاد گریه نیسان
هوا چو شعله برافروختست و بر ز برشبه روی هم متراکم سحاب همچو دخان
جهان چو دانه اخگر شدست از گرمیسحاب چون کف خاکستریست بر سر آن
چو در رماد که آتش نگاه می‌دارندبه ابر حفظ حرات نموده تابستان
نه دود بر سر آتش بود که از گرمافکنده است به سر سایه آتش سوزان
ز تاب مهر عجب نیست گر برند پناهدگر به سایه عشاق آفتاب‌وشان
تمیز بوالهوس از عاشقست بس مشکلکه هر دلی شده سوزان و هر جگر بریان
پی‌پناه به دنبال ظل مخروطیشبانه‌روز بود آفتاب سرگردان
عیان ز چین سر زلف یار، عارض نیستبه زیر سایه سنبل شدست مهر نهان
ز بحر سینه عشاق خاستست مگرکه گشته در عوض قطره ابر شعله‌فشان
چنانکه مایه ابر بهار هست بخارشدست مایه ابر تموز هم ز دخان
چو آه عاشق گشته است ابر آتش‌بارچو ابر آه بود آتشش بود باران
به وصف گرمی آب و هوا درین ایامزبانه‌ایست مرا در دهن به جای زبان
زبس‌که روی زمین داغ شد ز آتش مهرزبس‌که انجمن شعله گشت لاله‌ستان
چنان‌که موی نمی‌روید از نشانه داغبه صد بهار نگردد ز دشت سبزه عیان
چنان زمانه برافروخت آتشی که مگرعلم زد آتش خشم خدایگان جهان
امام موسی کاظم که شخص حلمش اگرنه کظم غیظ نمودی ز اهل بغی زمان
بسان کوره تفسیده رکن‌های جحیمز آتش غضبش برفروختی دوران
تمام مدح ویست و مدایح آباشاگر ز توریه آگه شوی ور از فرقان
به فص خاتم وی نقش بود امام‌الناسدمی که بود ظهورش نهفته در کتمان
اگرنه غایت ایجاد عالمستی اوهنوز بودی آدم به صلب خاک نهان
جهان اگر به جهان جلال او سنجندمحیط کون و مکان قطره است و او عمان
اگر به رتبه او بنگری توانی گفتکه مثل او نبود در قلمرو امکان
شمیم خلق تو روحی دمیده در تن روحنسیم لطف تو جهانی فزوده بر سر جان
بهار اگر ورقی خواند از گلستانتکتابخانه گل را دهد به باد خزان
به پیش ابر کف تست باد در کف ابرز دست بخشش دست تو خاک بر سر کان
مثال امر تو نافذ شود به خاک ثقیلبرات نهی تو جاری بود بر آب روان
به کوه حلم تو سنجند اگر گرانی کوهسبک چو گرد رود بر هوا جبال گران
به بحر دست تو گر افکنند قلزم راز بیم غرق چو موج از میان رود به کران
به دشمنی تو نافع نمی‌شود طاعتبه دوستی تو نقصان نمی‌کند غفران
اگر تو پا ننهی در میانه چون پرگاررسد به دایره روزگار صد نقصان
نصیحتی ز تو رهبرتر از هزار دلیلخطابتی ز تو پرنفع‌تر ز صد برهان
اگرچه نزد خرد نارسیده‌ای به وجوبولی مکان تو صد ره گذشته از امکان
به جام جم نتوان دید آنچه یافت خردز خشت گنبد گردون مشابه تو عیان
به پیش او چه بود هفت گنبد گردونبه جنب او چه کند هشت روضه رضوان
خلاف رای تو زان نقض دین بود که خدایبه تار عهد تو تابیده رشته ایمان
خلل‌پذیر شود پنج رکن دین یکباراگرنه مهر تو دین‌راست اعظم‌الارکان
اگر به خاک درت تشنه را دهند نویددگر هوس نکند آب چشمه حیوان
هوای کوی تو در سر کسی که رفت به خاکبود به باغ جنان چشم حسرتش نگران
برای حکم تو گل گوش پهن کرده به باغکه تا تو نهی کنی بنددی ز خنده دهان
زبان‌گشوده پی عرض مدعا سوسنکه گر تو امر نمایی درآیدی به زبان
اگر ز خاک درت توتیا کند نرگسشود چو چشم جهان‌دیده روشناس جهان
عدو هراسد از تو چنانکه سایه ز نورحذر نماید خصم از تو چون زنار دخان
کسی که خصم ترا دید به سریر چه گفتبود به جای سلیمان گرفته دیو مکان
خلافتی که به قد تو راست همچو قباستاگر به خصم پسندی چه باک و نقص از آن
هوای شوکت صاحبقرانیش نبودکسی که در دو جهانست صاحب‌القرآن
ز رنگ و بو بود آرایش جمال عدوچنان که زینت طاووس باشد از الوان
دلی نبندد عاقل به رنگ بی‌معنیسری ندارد دانا به صورت بی‌جان
ارادت تو دهد کلک امر را حرکتکرامت تو دهد حکم نهی را جریان
بدون حکم تو تقدیر کم کند خواهشخلاف رأی تو کمتر دهد قضا فرمان
همه به موجب حکم خدا کند حرکتارادت تو که کلک قضای راست بنان
بزرگوارا آنی که در مدیح تو عقلسری به جیب فروبرده با هزار بیان
نظر به درک جمال تو عاجزست و ضعیفسخن به وصف جلال تو قاصر و حیران
پی نوشتن وصف کف تو بحر محیطاگر مداد شود قطره‌ایست درخور آن
شود زمین و زمان در شعاع خور مستورگر از لباس سخن مدحتت شود عریان
من و هوای مدیح تو، کی درست آیدمتاع پیرزن و وصل یوسف کنعان!
مرا هوای مدیح تو زیبد ار بالفرضبه پای مهر جهان ذره را رسد جولان
کسی دگر نتواند ترا به مدح ستودبس است مادحت ایزد، مدایحت قرآن
غرض ز سعی من این بس که یاد من آریدر آن دمی که پدر از پسر کند نسیان
اگر سر است به داغ تو می‌کنم افسراگر دلست به مهر تو می‌نهم عنوان
دل ار به مهر تو نبود چه می‌پزد سوداسر ار به راه تو نبود چه می‌کند سامان
به حضرت تو مرا آرزوی بسیارستدگر تو دانی و فیاض و لطف بی‌پایان
همیشه تا بود آرایش جهان از مهرکتان ز تابش مه تا که هست در نقصان
بود ز مهر تو آرایش دل احبابز ماه طلعت تو نقص دشمنان چو کتان