شمارهٔ ۲۵ - تجدید مطلع
ندانم از نظر من چسان بود مستوررخی که یک نفس از خاطرم نگردد دور
نگاه بد نتوان بر جمال او دیدندعا کنیم کز آن روی چشم آینه دور
ز رشگ پیک نظر را نمیتوانم دیدکه در حوالی کویش کند به سهو مرور
مباد عرصه آفاق بوی او گیردنسیم را به سر کوی او مباد عبور
ز تاب نور نشاید جمال او دیدنخوشا رخی که بود در شعاع خود مستور
به چشم ذره نظرکن که تا شود روشنکه آفتاب به هر ذره کرده است ظهور
زمین به خویش نگیرد ز ننگ، اگر عشاقبه غیر حسرت دیدار او برند به گور
جهان دل به دو مصرع گرفت ابرویشکه صاحب سخن از مطلعی شود مشهور
خیال دوست ز هر تار موی من جوشدچو نقش صورت شیرین ز خامه شاپور
دلم ز جلوه عکسش چنین خراب چراست؟رخی که خانه آیینه شد ازو معمور
پس از فراق توان قدر وصل دانستنمرا ز کوی تو دوری ضرور بود ضرور
پس از مشاهده کوهکن یقینم شدکه وصل دوست میسر نبوده است به زور
من آن نیم که خلاصی ز درد و غم جویمهزار چاره نمودم که داغ شد ناسور
به عشق روی تو صبرم فرار کرده ز دلبه یاد چشم تو خوابم ز چشم کرده نفور
ز سینه سوز تو کمتر نمیشود هرچندنهد به داغ دلم پنبه مرهم کافور
جدا ز کوی تو راهی به هیچ سو نبرمکه روز هجر تو بر من شب است و من شبکور
به ذکر نام خوشت تشنه میرود سیراببه یاد لعل لبت مست میشود مخمور
ز رشگ روی تو داغست زلف را مگشایکه داغ تازه خورشید میشود ناسور
دلم ز لعل تو بینیش غیرنوش نخوردرقیب بر سر شهدت نشسته چون زنبور
نگاه مست تو هرگه به طرف باغ افتادبه تاک قطره می گشت دانه انگور
کنون که دور ز کویت اسیر هجرانمچو در شکنجه شهباز، ناتوان عصفور
هوای فر سلیمانی است در سر منکه کرده تنگ جهان را به من چو دیده مور
ز ذوق خاکنشینی درگهی که بودقضاش نادره معمار و آسمان مزدور
چه درگه آنکه بود آستان سبع شدادبه پیش محکمیش معترف به عجز و قصور
چه درگه آنکه نگردید دست قدرت رابلندپایهتر از وی عمارتی مقدور
چهدرگه آنکه به چندین هزار نقش و نگارسپهر را نتوان گفت پیش او معمور
چهدرگه آنکه به سطحش گر آفتاب افتدگمان بری که به سطحش نشسته گرد فتور
هزار سال گذشت و بسا که هم گذردکه بیم کهنگیش نیست از مرور دهور
بلند درگه سلطان شرع و ملت و دینکه صیت سلطنتش هست تا به نفخه صور
امام جعفر صادق که صبح صادق رایبه مهر خاک درش دم همی زند از نور
شهی که دایره عدل او دو عالم راکشیده است در آغوش چون بلدراسور
به پیش عرصه ملک ابد نهایت اونمود ملک سلیمانی است چون پی مور
سکون و جنبش رایات نصرتش تا هستزمانه را حرکات سپهر نیست ضرور
ز بیم، تا به ابد متصل شود به عدمصلابتش به ازل گر کند تغافل دور
چنین که داروی هر درد ازوست حیرانمکه آفتاب چرا مانده این چنین رنجور!
به هر طرف که کند میل، در قدم باشدبه پیش ابد چو صبا بر پسش ازل چو دبور
اگر ز چهره رایش نقاب بردارندچو آفتاب شود کاینات غرقه نور
به گلشنی که چو خورشید پرتو اندازدز شاخ خشک برآید گل تجلی نور
به شکر نعمت او آسمان به یک سر پاستکه گر دمی بنشیند ز پای نیست شکور
محیط علمش اگر موجور شود گرددبه نیم رشحه او حل مشکلات امور
به گرد خاطر او سیر فوج فوج اسرارچنانکه در چمن باغ خلد جلوه حور
بود ز دفترش افلاک آن ورق که بودبه نیم صفحهاش انجیل ضبط و نیم زبور
دو سایه از سخط و عفو او جحیم و نعیمدو پرتو از غضب و لطف اوست ماتم و سور
اگر زبانه قهر خدا عیان خواهیببین به گوشه ابروی قهر او از دور
وگر گشاده در فیض را ندیدستیببین به جبهه صبح آیتش تبسم نور
جراحت دل صد خسته را شود مرهمتبسمش به لب لعل چون شود پرشور
ز فیض معدلت عام او عجب نبودخرابه دل عاشق اگر شود معمور
چو رنگ نهی برآید به چهره نگهشز بیم آب شود زهره در دل انگور
سیاستش به غضب چهره چون برافروزدگره شود نفس نغمه در رگ طنبور
رسد به سبع شداد ار مهابتش فکنددر او به سعی تزلزل هزارگونه فتور
اگر نداند قدرش چه غم که رفته به خوابرگ شعور حسودش که هست خصم شعور
زبان دشمن او نیش میزند بر دلبه نوش غوطه زند گر چو نشتر زنبور
چنان گرفته رگ حلق دشمنش را بخلکه آشنا به گلویش نشد به جز ساطور
به او عداوت بدخواهش اختیاری نیستبود جبلی خفاش دشمنی با نور
وجود خصم برای ظهور اسبابستکه آفتاب به تقریب سایه شد مشهور
ز خلق اوست فلک مجمری که هست از ویمشام عالم بالا پر از بخار و بخور
عذوبت سخنش در مذاق تشنه عقلنشسته است چو می در طبیعت مخمور
به گاه نظم چو گردد سخن به وصف کفشبه موج بحر برآید مقطعات بحور
زهی به ذات و صفات از جهانیان ممتازچو در میانه انوار نور آتش طور
هلاک نظم علوم تو نظم عقد پرناسیر نثر کلام تو لؤلؤ منثور
زواهر حکمت آسمان دین را نجمجواهر کلمت ملک شرع را دستور
ز خاک پای تو هر شب به دیدهبانی دهرکشد به دیده انجم سپهر سرمه نور
به کارخانه تقدیر مستمد از تستبه حل و عقل مقاصد مدبرات امور
بود اوامر «کن» را به خطة تقدیربه خاطر تو ورود و ز سینة تو صدور
غبار راه تو بر تن برای حفظ شرفهزاربار نکوتر از اطلس و سیفور
دمی به سایه دیوار کویت آسودنمرا ز سایه طوبی به است و حور و قصور
چه خار و خس ز حریمت چه بالهای ملککه رفتهاند به جاروب طره، زمره حور
به منزلی که بود خاکروب بال ملکچه عیشها که توان کرد چشم دشمن کور
کند به شاکله هرچند میل باکی نیستگزیدهاند اگر بر تو خصم را جمهور
اگر به راه تو کمتر روند خلق چه باکپل صراطی و سخت است بر صراط عبور
متابع تو اگر کم بود چه غم که شودهزار قطره یکی گوهر، آنگهی به مرور
گهر ز طینت پاکست آنچنان کمیابخزف ز خست ذاتست آنقدر موفور
بود به مرتبه از کاینات بیش انسانولی بود به مراتب کم از شماره مور
همان به جنس بشر کن نظر که از کثرتمیان آدم و نا آدم است نسبت دور
هزار نطفه بباید که تا یکی گرددبه قابلیت اطوار متصف به وفور
چو گشت قابل اطوار قرنها بایدکه تا یکی به بر آید به صد مشقت و زور
رسید چون به بر از صدهزار کم افتدیکی چنان که برد دیده نور و سینه سرور
خدایگانا خورشید عالم جاناتویی که سر نبوت شد از تو محو ظهور
تویی خلاصه عترت تویی نقاوه نسلکه هست روح رسول از تو تا ابد مسرور
تویی تو آنکه پس پرده قضا عمریازل به روی تو افکنده بود چشم از دور
دوام دولت تست آنکه چشم بر ره اوستابد که در تتق غیب کرده رخ مستور
چه حاجت است به تعریف عقل ذات تراکه بینقاب درآید رخت به دیده کور
منم یکی ز غلامان درگهت که مدامبه مدحت تو زبانم بود زبانه نور
منم که هست ز فکر مدیح حضرت توسرادقات ضمیرم سرای پرده حور
هزار صورت شیرین سیهقلم دارمسفیدرویتر از نقش خامه شاپور
درین قصیده تو کردی مدد روان مراوگرنه مانده به بند «ظهیر» بود این زور
کنون امید من اینست در دو عالم و بسکه با سگان درت سازدم خدا محشور
چو آفتاب کنم چرخ خاک را روشنچراغ مهر ترا چون برم به خلوت گور
اگرچه زلت فیاض بیش در بیش استگناه او به تو بخشد یقین خدای غفور
همیشه تا که گریبان عقل کل باشدچو جیب خامهام از مدحت تو مشرق نور
بود به دامن لطف تو متصل دستمچو دست حسرت زاهد به طرف دامن حور