گنج

شمارهٔ ۲۷ - قصیده موسوم به معجزه‌الشوق در منقبت امام رضا(ع)

۲۵ بیت
محیط عشق که ما مرکزیم و غم پرگاردرین میانه ز عالم گرفته‌ایم کنار
جنون عشق برآراست خوش به سامانمکجاست عقل که گل چیند اندرین گلزار
فتاده خوش به سر هم متاع رسواییخرد کجاست که سودا کند درین بازار
به داغ عشق برآرای پای تا سر خویشکه زیب سکه کند نقد را تمام عیار
فریب عشوه دنیا مخور که آینه رابه‌رنگ سبز کند جلوه در نظر زنگار
به زهد غره بود زاهد و نمی‌داندکه تار سبحه به تدریج می‌شود زنار
به تن لباس درم ز آرزوی عریانیکه بند پاست درین راه بر سرم دستار
چگونه راز بپوشم که همچو غنچه گلنقاب خود به خود افتد مرا ز چهره کار
چنان حکایت من تشنه شنیدن‌هاستکه باز می‌شود از شوق خود به خود طومار
عجب ولایت امنی است ملک رسواییکه هیچ‌گونه کسی با کسی ندارد کار
تو حاضری و به روی تو دیده نگشایمکه بی‌رخ تو فراموش کرده‌ام دیدار
دگر به منع من ای عقل دردسر کم کشکه من مجادله با خویش کرده‌ام بسیار
کنون که ذوق جنون ریشه کرد در دل مندگر نمی‌شود این نخل کنده از بن و بار
کنون که دامن من پر ز سنگ طفلانستخرد به راهم از آیینه می‌کشد دیوار
کنون که کرده مجردترم ز نور نظرفلک کشیده به گردم ز آبگینه حصار
دگر چه دفع ملامت کند نهفتن عشقمرا کنون که برافتاده پرده از رخ کار
چه پردگی کندم تار عنکبوت آخرخرد چه هرزه به من می‌تند عناکب‌وار
مرا کنون که نمودند راه عالم غیبدرین ستمکده دیگر نه ممکن است قرار
چه‌سان نگاه تواند به دیده کرد درنگ!دمی که پرده برافتد ز پیش چهره یار
چو عشق جای کند در طبیعتی هرگزبه حیله‌ها نتوان کرد منعش از اظهار
چراغ تا که نیفروختند در فانوسز خلق چهره تواند نهفت در شب تار
ظهور عشق به اظهار نیست حاجتمندکه ظاهر است وجود مؤثر از آثار
به عهد عشق مجویید اثر ز هستی منکه آفتاب درآید به سایه دیوار
بهار شد چمنم از نسیم گلشن عشقچو گل شکفته‌ام اکنون درین خجسته بهار
کنون که هم گل و هم بلبلم درین گلشنکنم به وصف بهار خود این غزل تکرار