گنج

شمارهٔ ۱۲ - مطلع دوم

۱۳ بیت
در چمن پیش لبت وا نشد ار غنچه رواستکه ز سامان جمال تو چمن تنگ فضاست
می تواند به دلم شیوه استغنا دادآنکه سر تا قدمت را به تغافل آراست
دلبران عذر ستم خود طلبند از عشاقتو جفایی که کنی عذر مرا باید خواست
می توان چاره ناز تو به استغنا لیکنگذارد به خودم دل، چه کند عشق بلاست
مایل جنگی و از طرز نگه معلوم استتشنه خونی و از رنگ تغافل پیداست
رو ترش کردنت از ناز برد غصه ز دلگره چین جبینت گره عقده گشاست
نه همین حسرت پیکان تو در دل گره استدر دل از جوهر شمشیر توام آبله هاست
گفته ای در حق من حرف رقیب است صواباین صوابی است که در سرحد اقلیم خطاست
جرم اگر خواستن تست گنه کار بسی استاین قدر فرق میان هوس و عشق چراست؟
روزی از خوان غمم هیچ مکرر نرسدکه مرا مادر طالع همگی نادره زاست
پرده چشم گر از گریه گشاید شایدکه نگاه تو ز کار دل من پرده گشاست
منت نیش غمم بر دل و جان بسیارستکه به عشق تو مرا چهره داغی آراست
عرض حسن تو ز تکرار مطالع غرض استمهر هر روز در اقلیم دگر جلوه نماست