شمارهٔ ۱۳ - مطلع سوم
جلوه ات دوش که سامان چمن می آراستپیش شمشاد قدت سرو نشست و برخاست
سایه سرمه ز نامحرمی آنجا نفتدکنج چشمت که حرم گاه عروسان حیاست
حسرت شوق به انداز گریبان نرسدسخن عقده گشایی تو در بند قباست
هر که درد تو به اندازه طاقت خواهدبر از آن درد نبیند که سزاوار دواست
طور او وقت تجلی ببرد صبر از دستضبط دل با تو نه در حوصله طاقت ماست
عاشقان گرد ره وعده خوبان مخوریدنامه وصل بتان بر پر سیمرغ وفاست
اگر از راست نرنجد دل کم حوصله امحد عشق من و حسن تو کجا تا به کجاست
عشقم از هر چه توان گفت فزون است ولینتوان خواست ترا درخور حسنی که تراست
با چنین حسن مکن منع من از خواهش خویشکه ترا دیدن و عاشق نشدن کار خداست
ابر را مایه ز دریاست ولی چشم مرامژه ابریست که سرمایه ده صد دریاست
هر یک از دیده جدا خون دلم صرف کنندغلط است اینکه اگر کیسه جدا کاسه جداست
پنبه در گوش نه ای گمشده وادی عشقآنکه ره می زند این قافله را بانگ دراست
هرچه با خسته دلم غمزه بی رحم تو کردنگه گوشه چشمان تو عذر همه خواست
عمرها از تو به دل تخم وفا کاشته امآنچه برداشته ام حاصل این کشت جفاست
پختگی دل به وفای تو نهادن بوده استآنچه می سوزدم اکنون طمع خام وفاست
گرچه ناکام توام شادم ازین کز دو جهانبه ولای شه مردان دم من کام رواست
شه اقلیم ولایت علی عالی قدرکه بر آیات جلالش دو جهان تنگ فضاست
کبریایش چو درآید به تجلی صفاتفتنه از کثرت اندیشه فتد در کم و کاست
خویش را در بغل فتنه نهان می خواهددر مقامی که کفش قطره فشان بر دریاست
بحر از خجلت دستش به عرق می افتدقطره را کی سر و سامان شکوه دریاست
مهر در پیش رخش دست نهد بر سر چشمذره را تاب نظر بازی خورشید کجاست
جوهر گل نگشاید گره پیشانیتا شنیدست که او نایب دیوان قضاست
این خدا داند و آن نایب تقدیر خداکفر را بر سر این مساله با دین غوغاست
نه فلک نقطه موهوم نماید به نظردر بر قصر جلالش که جهان تنهاست
قدرش آنجا که زند خیمه به صحرای ظهورعرش را جا ز ادب در پس دیوار خفاست
با تمنای عطای کفش از گوهر کامدامن فقر گرانمایه تر از جیب غناست
قبه بارگه اوست که از رفعت شانچرخ را در کنف سایه دیوارش جاست
سایه بام وی آخر به سر چرخ افتادبیضه جغد ببینید که در ظل هماست
نه کنون شد شرفش قافله سالار وجودقدرش از روز ازل سلسله جنبان قضاست
چرخ اگر کوی تو با کعبه شود مشتبه اشبی تمیزی است که نشناخته دست چپ و راست
بر در کعبه قدر تو همان قبله خلقکه دراو حلقه در حلقه چشم بیناست
من در حلقه بگوشی زنم و در رشگمکه به گوش فلک آوازه این حلقه رساست
خون لعل از رگ کان نشتر جود تو گشودبسکه از رشک عطای تو تبش در اعضاست
در زمان کف دربار تو از دعوی جودخاک در کاسه تر از کان ز خجالت دریاست
آب شمشیر تو از تشنگی اش نرهاندمرض دشمن جاه تو مگر استسقاست
برق شمشیر تو هرگه جهد از ابر غلافلشکر خصم ترا وعده باران بلاست
دشمن جاه ترا راه عدم گم نشودکز دم تیغ کجت جاده دارد ره راست
جوهر تیغ تو در بیضه سمندر داردزان در آتشکده تیغ شر ربارش جاست
شعله قهر خدا خصم تو در تیغ تو دیدبه یداللهیت اقرار اگر کرد بجاست
تا نشد تیغ تو کج راه خدا راست نشدابروی تیغ تو در وادی دین قبله نماست
دوستان شعله تیغ تو نبینند به خوابالتفات دم تیغ تو نصیب اعداست
بیضه جوهر تیغت چو دهد جوجه مرگآبش از خون سر دشمن و از مغز غذاست
وعده هایی که به پیکان تو کردست اجلنرسد تا به دل خصم تو کی گردد راست؟
به رسالت نرود جز به سوی سینه خصمبسته بر بال و پر تیر تو مکتوب فناست
زره چشم مکن سخت که رد نتوان کردسخن تیر تو در حق عدو حکم قضاست
سخنش سخت اثر در دل بدخواه تو کردناوک خصم فریب تو زبانش گیراست
هر دم از کوتهی بخت چرا می نالدسر خصمت که به فتراک کمند تو رساست
نیزه در گوش سمند تو ندانم که چه گفتکه جدا هر سر موئیش به شوخی برخاست
آن سبکرو که چو در دیده نهد پا گوییکه در آیینه دل صورت جان جلوه نماست
گرم سیری که چو گردن به عنان باز نهدآنچه بر خاطر گردش نرسد باد صباست
شوخ چشمی که ز آسیب تنک چشمی اودست بر پشت وی آن کس که رسانیده حناست
ندهد تن به تماشا که چو آهوی نگاهمژه تا باز گشایی ز نظر ناپیداست
توسن عمر اگر سرعت ازو وام کندخضر را عمر ابد مایه یک عهد صباست
مضطرب چون نشود گاه سبک خیزی او!سم او خاره و میدان فلک پر میناست
میخ در چشم هلال ارکند از نعل سزددست وپایی که ز خون شفقش رنگ حناست
این چنین کز دو جهان رفته روا دانستمکه ز یکرنگی نعلش مه نو نیم رواست
نبود در ضرر از آتش و آبش که چو بادگذرش گاه بر آتشکده گه بر دریاست
بر سرش شعله صفت دسته کاکل گوییطره دود پریشان شده در دست صباست
باد آهی شود آشفته مگر موی گسست؟به نگاهی جهد از جای مگر رنگ حیاست!
زین به پشت وی از آراستگی چون طاووسدو رکاب از دو طرف حلقه چشم عذراست
دم از آشفته سری موی سر مجنون استیال در سلسله بندی سر زلف لیلاست
جعد یال از دل سودازده اندوه بر استگره موی دم از رشته جان عقده گشاست
به گه جلوه گری کاکل آشفته اوسر خط زلف پریشان عروسان ختاست
حمله اش در جگر کون و مکان رخنه فکنوز دل فتح و ظفر شیهه او زنگ زد است
چشم نصرت همه بر نقش پی اوست بلیصورت فتح در آیینه نعلش پیداست
زنگ اگر از دل ایام برد جا داردگرد راهش که بر آیینه خورشید ضیاست
کس ندیدست چو او دیده به جز همت توکه به یک گام تواند ز دو عالم برخاست
ای منیعی که بشد لفظ تو تا زیب سخنمعنی پرده نشین چهره نیارست آراست
در مذاق فصحا طعم سخن بی مزه بودتا نکرد از نمک لفظ فصیحت مزه راست
گوهر لفظ تو سیراب به نوعی است ز فیضکه چو امواج در او فوج معانی به شناست
به کلام تو بسنجند کلام دگریکه به دریای سخن گوهر لفظت یکتاست
فکر ارباب سخن گرچه بلندست ولینسبت سحر به اعجاز کجا تا به کجاست
شبچراغی است کلام تو که از پرتو آنگوش چون دیده به اسرار معانی بیناست
می زند جوش ز گوش دل من چشمه نوشکه ز شیرینی لفظ تو پر از شهد صداست
دفترت طرفه سوادی است در اقلیم سخنکز دم عیسی و آب خضرش آب و هواست
خطه فیض که در سایه سرچشمه آنعمرها شد که خضر منتظر آب بقاست
سر خط مسطر او جدول فیضی است روانعوض ریگ در او گوهر معنی پیداست
حلقه حرف کجش را دو جهان حلقه به گوشدر کف پیر خرد هر الف او چو عصاست
حلقه میم چو لعل لب خوبان به مزههمچو ابروی بتان دایره نون ناراست
سرمه چشم جهان بین مضامین دقیقخط و خال رخ خوبان معانی رساست
ابجد علم به تعلیم خدا کرده روانفطرتت کو به دبستان ازل می پیراست
عقل کل در کف او لوح الفبا بودستطفل طبعت چو دبستان ازل می آراست
قلم عقل ترا صفحه مشقی نشودعقل اول که کهن نسخه تصویر قضاست
تاب خمیازه به آغوش دهد علم دو کونهر کجا کنه تو در حوصله سنجی برخاست
درک کنهت نشود دست زد فهم کسیاین عروسی است که در حجله گه علم خداست
حسرت مرقد پاک تو دلم می سوزدکه در آن روضه مرا نقد جهان در کف پاست
حبذا روضه پرنور که در سایه آنمی توان دید کلید در فردوس کجاست
مهر اگر تیره شود شمع شبستانش هستگر فتد چرخ ز پا قبّه او پابرجاست
خادمش شمع به کف شام چو بیرون آیدعلم صبح تو گویی که ز مشرق برخاست
هر طرف بال و پر سوخته افتد ز ملکچون ز نو خادم او چهره شمعی آراست
دود این شمع چو از دور عیان دید کلیمدر شک افتاد که از طور چراغی پیداست
عرش و کرسی چو فلک گرد سرش می گردنددل خورشید ز قندیل زرش خون پالاست
مهر رادعوی هم چشمی شمعش مرض استچرخ را همسری دود چراغش سوداست
قدر این قبه بلندست به حدی که به جهدسر اندیشه به فتراک درش نیم رساست
به فریب چمن خلد ز دستش ندهمگر ز راه تو مرا آبله ای بر کف پاست
گرچه از ذره کمم در دو جهان لیک چه غمکه دل از مهر توام ذره خورشید نماست
حرف عشق تو مرا ورد زبانست و دلستچه غم ارطاعت من جمله ازین شغل قضاست
قد خمید از غم عشق تو و شادم که مرادر همه عمر همین است نمازی که اداست
شکوه پیش تو ز بی مهری گردون نکنمکاین غباری است که از راه تو روزی برخاست
بسته کام نیم پیش تو با دعوی عشقکه به ناکامیم اینک ز تو صد کام رواست
بس بود از توام این کام که روزی شنوماز زبان تو که فیاض سگ کوچه ماست
حلقه بندگی تست به گوشم ز ازلاز سر زلف تو در گردن جان سلسله هاست
سگ زنجیر توام از که زنم لاف وفاکار در دست توام از که شود کارم راست!
دست گیر دو جهانی و من افتاده ز پااگرم دست نگیری نتوانم برخاست
عرض ناکرده کنم شرخ تمنای تو طیکه ازین فرض ترم گام سخن عرض دعاست
تا بود ناصیه صبح درخشان از نورتا ز آیینه شب صیقل مه زنگ زد است
صبح احباب بدین مژده فروزان باداکه مه روی تو مهتاب کتان اعداست
ورد شام و سحرم شغل دعاگویی توتا ز سیمای سحر رنگ اجابت پیداست