شمارهٔ ۱۱ - در منقبت علی(ع)
به مشامم نرسد بوی گلی از چپ و راستمگر از زلف کجت سلسله بر پای صباست
در چمن بسکه نسیم تو کند غارت هوشنفسی بوی گل از جا نتواند برخاست
حسن را این همه سامان که ز روی تو فزودبر پریشانی گل گریه شبنم بی جاست
سرفرازی ز قدت رتبه دیگر داردسرو و شمشاد گر از پای نشینند رواست
خاطرم جمع شد از دغدغه مرهمیانکه سر زلف تو بر داغ دلم غالیه ساست
نمک زهر به زخم جگرم باد حرامحسرتش گرنه به شمشیر تو خمیازه گشاست
گیسوی حور کند جذب به تقریب عبیرگر غباری ز سر زلف تو در خاطر ماست
در سر کوی تو کارش همه شب قطره زنی استاشک را گرچه زخون جگرم پا به حناست
شده عمری که ز کم مایگی خون جگرقسمت اشک من از آبله های کف پاست
بس که افتاده کوی تو شدم رشک برمبه غباری که ز راه تو تواند برخاست
طبع شوخ تو گر از مطلع اول نشکفتمطلع دیگرم از پرده دل جلوه نماست