شمارهٔ ۱۰ - مطلع دوم
کند سپهر خم اندیشه کمانش و لرزدشعاع مهر تصور کند سنانش و لرزد
به یاد رستم اگر زور بازوی تو درآیدچو چله بند شود تیر در کمانش و لرزد
اگر تصور قهرت کند ز بیم مکافاتفلک ز یاد رود کین این و آنش و لرزد
به فرض مغرب اگر یاد هیات تو نمایدچو لقمه بند شود مهر در دهانش و لرزد
فصیح ناطقه گر چاشنی لفظ تو یابدسخن گره شود از شرم بر زبانش و لرزد
نظر به کلک تو گر افکند عطارد گردونعرق کند قلم از شرم در بنانش ولرزد
فلک چه هیبت ازو در دلش قرار گرفتستکه چون غبار نشیند بر آستانش و لرزد؟
چو خصم شعله شمشیر او ز دور ببیندنفس چو دود برآرد ز بیم جانش و لرزد
ز بسکه در دل دشمن مهابت تو نشیندفتد به قعر جهنم تن تپانش و لرزد
شها به مدح تو فیاض نکته سنج غیوریستکه در نثار دهد انجم آسمانش و لرزد
صبا چو بوی مدیح تو بشنود ز کلامشکند نفس نفس از ذوق گلفشانش و لرزد
به باغ بلبل اگر نکته ای ازو بسرایدهزار بوسه زند غنچه بر دهانش و لرزد
ولی به پیش تو از خجلت آنچنان شده عاجزکه آب گشته ز شرم استخوان جانش و لرزد
چو عاشقی که به معشوق درد دل کند از شوقهزار نکته گره گشته بر زبانش و لرزد
بین به مهر نهانش مبین به جرم عیانشکه آب کرده نهان خجلت عیانش ولرزد
همیشه تا که بود بید در کناره بستانخجل ز قامت شمشاد نوجوانش و لرزد
بود چو قامت شمشاد راست کار حبیبتچو بید خصم ترا باد سست جانش و لرزد