شمارهٔ ۹۳
اگر یک جرعه از دستت کنم نوششوم تا حشر از آن می مست و مدهوش
فراموشت ششدم من گر چه امانخواهی شد ز یاد من فراموش
رسید آن مه به عزم صید دلهاکمند عنبرینش بر سر دوش
دو گیسویش به سان سنبل ترپریشان ساخته اندر بناگوش
ز عمر خویش خواهم برد لذتاگر روزی کشم او را در آغوش
نسیما رو سوی جانان و از منبگو کای سروقد ماه قصبپوش
آگر آیی در آغوشم ببوسمگهت رخ گاه زلف و گه بناگوش