گنج

شمارهٔ ۹۰

۱۱ بیت
دیدم امروز دلبری به شکارخوش‌ادا و قشنگ و خوش‌رفتار
به یکی عشوه ساخت کار مرابرد از دل توان و صبر و قرار
کس ندیده است این چنین سروینازنین و لطیف و گل‌رخسار
ساحر و دردمند و شعبده‌بازحیله‌ساز و فسون‌گر و عیار
همچو یوسف دوان دوان می‌رفتاز پی مشتری به هر بازار
کفر زلفش گرفته عالم رابسته هر زاهدی از او زنار
از حریفی ظریف پرسیدممی‌توان با وی آمدن به کنار
گفت با زور این میسر نیستمی‌شود رام با زر و دینار
گفتمش هیچ نقد با من نیستنقد جانی‌ست می‌کنم ایثار
دل خاقان گرفته‌ای مشکنجان من جان من نگاهش دار
کامران گر کنی تو ناکامیشوی از عمر خویش برخوردار